تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1912

مساهمون:

ص١٩١٢
دو صد سهيل يمانيش بر به لعل بدخش * هزار لعل بدخشيش بر سهيل يمن به طرف فستق بر مل نشانده مرواريد * به زخم فندق بر گل فشانده بهرامن بسفته لؤلؤ نارس به مثقب الماس * نهفته لالهء نورس درون عقد پرن زرير كاشتهء هر سو كنار چشمهء نوش * بنفشه داشته هرجا ميان برگ سمن فرارسيد و مرا يافت با بسيج سفر * پى سوارى پيرايه‌ها به پيرامن نظر گشاد و به من ديد و داد ناصيه را * از آن فزون كه خم زلفكانش داشت شكن وزيد گفتى باد بهار برشمرى * به موجه آمد آب شمر به طرف چمن به جنبش آمد مرجان شكرينش به ناز * ز درج مرجان تابيد درهاى عدن كجا روى و چه انديشه است گفت ترا * مگر نهانى با دوست گشته‌اى دشمن مرو كنون كه رود مهر سوى خانهء ماه * بمهرماه مبر مهر ماه زهره ذقن و گرنه از تو بنالم چو رعد در آزار * و گرنه بىتو بگريم چو ابر در بهمن مسوز خرمن صبرم بموسمى سوزان * كه از شرار دل من بسوزدت خرمن اگرچه سخت‌تر از آهنست تفته دلت * كنون گذارد از تف تاب خور آهن جهى چه برزين آنگه كه دهر چون برزين * همه شراره و نار است وادى و برزن تنت ضعيف و مزاجت لطيف و نفس شريف * ترا چه طاقت رنج است يا چه تاب محن زمان جامهء خيش است و گاه خانهء خويش * به بيد برگ فكن رخت و بيد برگ فكن به تير كربت غربت مدوز خود را چشم * بتاب حرقت فرقت مسوز ما را تن جواب دادم و گفتم به شوق حضرت شاه * نه نيك دانم و نه بد نه شهر و نه مسكن ز جاى جستم و آشفته طبع بنشستم * عنان گرفته مرا مهر آن مه رهزن ز ياد چشمش هر ديده بر رخم چشمه * ز فكر مويش هر موى بر تنم سوزن سوار گشتم بر ادهمى به گونهء شب * چو صبح غره غراى جبهه‌اش روشن چنان كه پرويز اندر به كوههء شبديز * و يا چو قارن بنشسته بركه قارن همىنوشتم ره همچو تير در پرتاب * همىگذشتم خوش همچو باد در گلشن عيان ز هر شجر و هر حجر مرا به بصر * فروغ سينه سيناى و وادى ايمن چو آن فريشته كز فرش برشود زى عرش * شدم به بارگه داد شهريار زمن