دو صد سهيل يمانيش بر به لعل بدخش * هزار لعل بدخشيش بر سهيل يمن
به طرف فستق بر مل نشانده مرواريد * به زخم فندق بر گل فشانده بهرامن
بسفته لؤلؤ نارس به مثقب الماس * نهفته لالهء نورس درون عقد پرن
زرير كاشتهء هر سو كنار چشمهء نوش * بنفشه داشته هرجا ميان برگ سمن
فرارسيد و مرا يافت با بسيج سفر * پى سوارى پيرايهها به پيرامن
نظر گشاد و به من ديد و داد ناصيه را * از آن فزون كه خم زلفكانش داشت شكن
وزيد گفتى باد بهار برشمرى * به موجه آمد آب شمر به طرف چمن
به جنبش آمد مرجان شكرينش به ناز * ز درج مرجان تابيد درهاى عدن
كجا روى و چه انديشه است گفت ترا * مگر نهانى با دوست گشتهاى دشمن
مرو كنون كه رود مهر سوى خانهء ماه * بمهرماه مبر مهر ماه زهره ذقن
و گرنه از تو بنالم چو رعد در آزار * و گرنه بىتو بگريم چو ابر در بهمن
مسوز خرمن صبرم بموسمى سوزان * كه از شرار دل من بسوزدت خرمن
اگرچه سختتر از آهنست تفته دلت * كنون گذارد از تف تاب خور آهن
جهى چه برزين آنگه كه دهر چون برزين * همه شراره و نار است وادى و برزن
تنت ضعيف و مزاجت لطيف و نفس شريف * ترا چه طاقت رنج است يا چه تاب محن
زمان جامهء خيش است و گاه خانهء خويش * به بيد برگ فكن رخت و بيد برگ فكن
به تير كربت غربت مدوز خود را چشم * بتاب حرقت فرقت مسوز ما را تن
جواب دادم و گفتم به شوق حضرت شاه * نه نيك دانم و نه بد نه شهر و نه مسكن
ز جاى جستم و آشفته طبع بنشستم * عنان گرفته مرا مهر آن مه رهزن
ز ياد چشمش هر ديده بر رخم چشمه * ز فكر مويش هر موى بر تنم سوزن
سوار گشتم بر ادهمى به گونهء شب * چو صبح غره غراى جبههاش روشن
چنان كه پرويز اندر به كوههء شبديز * و يا چو قارن بنشسته بركه قارن
همىنوشتم ره همچو تير در پرتاب * همىگذشتم خوش همچو باد در گلشن
عيان ز هر شجر و هر حجر مرا به بصر * فروغ سينه سيناى و وادى ايمن
چو آن فريشته كز فرش برشود زى عرش * شدم به بارگه داد شهريار زمن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1912
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩١٢