تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1909

مساهمون:

ص١٩٠٩
پژمرده نهال عمر بىباران * خاموش چراغ جسم بىروغن زير سم اسب بسته را ملجأ * زير دم تيغ خسته را مأمن گويى روناس زايد آن موضع * يا شاخ بقم برويد آن معدن آرد چون شه به روى كف صارم * گيرد چون شه به زير ران توسن چون برق زند به اقرب و ابعد * چون باد چمد به ايسر و ايمن كوشش به مصاف شيهه ارغون * خوش‌تر داند ز ناله ارغن شمشير تو دايم الصداع ار نيست * مالد ز چه دم‌به‌دم بسر چندن اندر عجبم كه اين‌چنين سركش * در حبس نيام چون كند مسكن هندو از خون كناره‌جوى و او * هندو نسب است و سفك خونش فن هرچند به لون هست ميناگون * لعلى شده زو جبال ميناون از سنگ بزاده است و هم در سنگ * گردد به يكى اشاره چاك‌افكن فرزند نديده‌ام كه با مادر * اين سخت‌دلى كند زهى جوزن

در مدحت حضرت شاهنشاهى ناصر الدّين شاه

نگر ابر بهارى ديدهء من * دمن را از چه پرخون گشته دامن همى ثعبان نگر از سيل ساير * همى بيضا ببين از برق روشن تو گويى معجز موسى كند فاش * به دفع قبطيان ابر معكن به وقتى اين‌چنين بدرود كردم * من مسكين همال و شهر و برزن نخستم كوهسارى در ره آمد * كه آن را خار شهلان و قارن يكى كوهى كه گويى برز البرز * به دامانش چو سنگى در فلاخن به غارى در چو مارى درخزيدم * كه غول غول بود و مار اهرن گهى ديوم بغلتيدى به پهلوى * گهى مارم بپيچيدى به گردن گهى ضحاك بودم گه سليمان * گهى موسى عمران گاه بهمن ز ناچارى چنان در حوت يونس * ز بىيارى چو اندر چاه بيژن سحرگه آسمان آمد به چشمم * چو نور مه شب تارى زر و زن