تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1907

مساهمون:

ص١٩٠٧
جاريست علم از دل او همچو جو ز بحر * زنده است جود از كف او همچو تن به جان تار است پيش بينش او مهر تابناك * خوار است نزد بخشش او گنج شايگان با تيغ اوست آهن‌توزى و عبقرى * با تير اوست جوشن سيفور و پرنيان

در تهنيت زفاف

اى سنبل مشكين تو پرتودهء نسرين * وى توده نسرين تو در سنبل مشكين آن تودهء نسرين تو پرجلوه و پرنور * آن سنبل مشكين تو پرحلقه و پرچين ميم است دهان تو و دندان تو سين است * در ميم كه ديد است كه بنهفته بود سين اى ترك من امروز مكن خوردن مى ترك * هرچند كه مى تلخ بود لعل تو شيرين بر مسند عشرت بده از ناز كنون زين * بر مركب شادى بنه از عيش كنون زين بگذار كلاه از سر و بردار پياله * پر ساز ز مى هان و بپيماى به من هين از چهر بت ساده و عكس بط باده * امروز بهار آريم اندر مه تشرين امروز حلالست درين مجلس و اين بزم * مى گرچه حرامست درين ملت و اين دين زيراكه گه سور و سرور است و نشايد * بنشست درين عشرت پژمرده و غمگين اينك شده اندر فلك جاه و جلالت * خور همسر ناهيد و قمر همبر پروين اينك تن گل‌چهره و اورنگ به بستر * اينك سر سودابه و كاووس به بالين تهمينه درآمد به شبستان تهمتن * يا ويسه خرامد به سراپردهء رامين يوسف گذر آورد به ايوان زليخا * پرويز چمان گشت به كاشانهء شيرين شد مهد فرنگيس و نهانخانهء بلقيس * ديگر ز سياووش و و ز جم نغز و نوآيين هم مشكل هاشم شد از سلمى آسان * هم خاطر آدم جست او حوا تسكين از روشنك ايوان سكندر شد روشن * از رعد شبستان رباب آمد رنگين هم آهوى مشكين شد هم بيشهء ضرغام * هم كبك نگارين شد همخوابهء شاهين شد جايگه وامق در پهلوى عذار * بزم از رخ اين هر دو پر از زينت و تزيين هم بزمگه عفرا از عروه شد آباد * هم مشكوى بكتاش شد از رابعه مشكين آرامگه قيس شد از چهرهء ليلى * روشن‌تر و رخشان‌تر از آذر برزين
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1907 | رضا قليخان هدايت