جاريست علم از دل او همچو جو ز بحر * زنده است جود از كف او همچو تن به جان
تار است پيش بينش او مهر تابناك * خوار است نزد بخشش او گنج شايگان
با تيغ اوست آهنتوزى و عبقرى * با تير اوست جوشن سيفور و پرنيان
در تهنيت زفاف
اى سنبل مشكين تو پرتودهء نسرين * وى توده نسرين تو در سنبل مشكين
آن تودهء نسرين تو پرجلوه و پرنور * آن سنبل مشكين تو پرحلقه و پرچين
ميم است دهان تو و دندان تو سين است * در ميم كه ديد است كه بنهفته بود سين
اى ترك من امروز مكن خوردن مى ترك * هرچند كه مى تلخ بود لعل تو شيرين
بر مسند عشرت بده از ناز كنون زين * بر مركب شادى بنه از عيش كنون زين
بگذار كلاه از سر و بردار پياله * پر ساز ز مى هان و بپيماى به من هين
از چهر بت ساده و عكس بط باده * امروز بهار آريم اندر مه تشرين
امروز حلالست درين مجلس و اين بزم * مى گرچه حرامست درين ملت و اين دين
زيراكه گه سور و سرور است و نشايد * بنشست درين عشرت پژمرده و غمگين
اينك شده اندر فلك جاه و جلالت * خور همسر ناهيد و قمر همبر پروين
اينك تن گلچهره و اورنگ به بستر * اينك سر سودابه و كاووس به بالين
تهمينه درآمد به شبستان تهمتن * يا ويسه خرامد به سراپردهء رامين
يوسف گذر آورد به ايوان زليخا * پرويز چمان گشت به كاشانهء شيرين
شد مهد فرنگيس و نهانخانهء بلقيس * ديگر ز سياووش و و ز جم نغز و نوآيين
هم مشكل هاشم شد از سلمى آسان * هم خاطر آدم جست او حوا تسكين
از روشنك ايوان سكندر شد روشن * از رعد شبستان رباب آمد رنگين
هم آهوى مشكين شد هم بيشهء ضرغام * هم كبك نگارين شد همخوابهء شاهين
شد جايگه وامق در پهلوى عذار * بزم از رخ اين هر دو پر از زينت و تزيين
هم بزمگه عفرا از عروه شد آباد * هم مشكوى بكتاش شد از رابعه مشكين
آرامگه قيس شد از چهرهء ليلى * روشنتر و رخشانتر از آذر برزين