تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1906

مساهمون:

ص١٩٠٦
وان شاخ كه اندر بدى بدى * همچون پى طاوس بدنشان چونان شود از بركه گوييا * طاوس به پا گشته پرفشان منقار شود سبز زاغ را * ازبس‌كه زند بر به ضيمران از ابر بهارى ميان باغ * بر پاى شود چتر و سايبان تا پر ندهد بادشان به باد * مرغان بخزند اندر آشيان از چيدن گلهاى رنگ‌رنگ * ار تنگ شود چنگ باغبان برنا شود و تازه دهر پير * چون دولت و عمر خدايگان

در مدح سلطان محمد شاه نور الله مضجعه

بر عزم رزم مهتر خوارزم و نظم شرق * لشكر كشيد خسرو غازى به خاوران خاقان كامكار محمد شه آنكه هست * در لشكرش هزاران چون طغرل و طغان گفتى به بوم و بام و شخ و شاخ و جوى جر * گويى به كوى و كاخ و در و دشت و كوه و كان جوشد به جاى سبزه همى خنجر و حسام * رويد به جاى برگ همى دشنه و سنان صحرا چو بحر و فوج چو موج و غبار ابر * اسبان چو كشتيان و علمها چو بادبان يك پشته گرزه مار به هر توسنى سوار * يك بيشه شرزه‌شير به هر جوشنى نهان زيشان چو دشت كوه چو از كوهشان گذر * زيشان چو كوه دشت چو در دشتشان مكان چون تنگ دررسيد شهنشه بدان حصار * حصنى فراخ ديد پر از مرد پهلوان حصنى كه زاده است تو گفتى به يك شكم * با نه فلك ز مادر ابداع توأمان گفتى سپاه حلقه شد و غوريان نگين * يا گوى گشت پره لشكر چو صولجان گردون آتشين اوج از توبها پديد * عمان بسدين موج از تيغها عيان از كشتگان زمين وغا شد چو لاله‌زار * وز نيزه‌ها فراز هوا همچو نيستان از خون سرخ خاك بپوشيد پيرهن * وز خاك تيره چرخ برآراست طيلسان ز اجسام كشتگان ز براى صعود روح * از خاك تا سپهر شد آماده نردبان تاجى حسام او كه سر دشمنش مقام * مرغى خدنگ او كه دل حاسدش مكان با همت بلندش پست است اين سپهر * با حشمت بزرگش خرد است اين جهان