تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1908

مساهمون:

ص١٩٠٨
شد وصل منيژه چو به كام دل بيژن * جز خجلت و خوارى چه بود حاصل گرگين شد حجلهء فرخار صفت لخلخه آكند * شد حجرهء نوشاد صفا غاليه‌آگين كابين چه بود به ز دل عاشق و معشوق * دادند و گرفتند هم از اول كابين

در مدح خاقان كامكار حضرت سلطان ناصر الدّين شاه قاجار

بركش ز تن اى بهشت‌رو جوشن * در اين شب تيره كش مى روشن نازك تن تو ز كثرت نرمى * آزرده شود ز بار پيراهن خود آهنى از درون چو دل دارى * بر تن چه فزايى از برون آهن اين جوشن آهنين بنه اى دوست * آن كيست كه او بود تو را دشمن اين اسلحهء گران چه برگيرى * گر مىشنوى ز من سبك بفكن بس بار گران سرين سيمينت * ديگر مفزاى بار بر توسن خود تير و كمان چشم و ابرو بس * اين تير بسوز و آن كمان بشكن تو درخور رزم نيستى جانا * تو درخور بزمى و مى و برزن سلطان را جنگجو غلامانند * هريك به نهاد همچو اهريمن آنان به مصاف رونهند اينك * ما و تو رويم جانب گلشن جيشى سازيم و عيشى آغازيم * بهمن‌وار اندرين مه بهمن ياران تو گر اسير باز آرند * دارى تو اسير نيز همچون من ور خواهى برد پيش شه سهل است * ها رشتهء طره تو ها گردن داراى زمانه ناصر الدّين شه * زيبندهء تخت خسرو و بهمن آنجا كه خدنگ او زره ديبا * آنجا كه حسام او قصب آهن جوشن ز پرنگ او چو نيلوفر * خفتان ز خدنگ او چو پرويزن روزى كه هوا ز گرد چون قطران * وز خون ميدان به گونهء روين در حلقهء درع در شود ناوك * آسان چو به چشمه كتان درزن شيران وز خوف با هراس مور * مردان وز بيم با لباس زن هرجا ز سر سرافكنان توده * هر سو ز تن تهمتنان خرمن