امروز به كاشانه نيست خوش * نيكست شدن سوى بوستان
سردى هوا گرچه بىمر است * هم آلت گرمى است بيكران
آريم دو گوهر كه آن دو را * در شبه سيم نيست در جهان
آراسته اين لالهگون سپر * پيراسته آن لعلوش سنان
در مغز از آن بوى نسترن * در چشم ازين رنگ ارغوان
هم جوهر اين را ز خاك اصل * هم گوهر آن را ز تاك كان
زان برده منوچهر تاب چهر * زين كرده سياوش امتحان
در جام بلور آن چو آب نار * در كام تنور اين چو ناردان
آن قبلهء جمشيد زندهدل * وين قبلهء زردشت زنددان
اين آذر رخشنده همچو مهر * وان بادهء تابنده همچو جان
هرچند درين مهرگان به طبع * باغ است يكى پير ناتوان
پرسيم مصفاست آبگير * پرزر مطلاست آبدان
برگ رز زرين چو كاغذيست * كاو را بزنى در به زعفران
در دست حنابسته ديدهاى * هر برگ چنار است آنچنان
هر شاخ كه پربرگ و ميوه بود * امروز ازين هر دو نى نشان
عريان شده از جامههاى سبز * آدمصفت اين باغ چون چنان
اين عور شود باز حلهپوش * اين پير شود باز نوجوان
برجيسصفت شاخكان ز برگ * بر كتف گذارند طيلسان
ناهيدروش مرغكان به باغ * در زير و بم آيند هر زمان
اين تاك دهد نور مهر و ماه * وين خاك دهد بوى مشك و بان
انگور به نور از ستاك تاك * تابنده چو پروين بر آسمان
سارى به سر سبزه در صفير * قمرى به سر سرو در فغان
برنامه پا زند پا زند * از كبر و بطر مرغ زند خوان
هر شاخه تو گويى كه فى المثل * دارد به درون طوطىاى نهان
هر طوطى آورده از نشاط * از شاخ برون زمردينزبان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1905
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٠٥