تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1902

مساهمون:

ص١٩٠٢
نسرين‌رخ ليك در مصاف فرامرز * سيمين‌تن ليك در نهاد تهمتن موى مگو سنبل است دامان‌دامان * روى مخوان نوگل است خرمن خرمن تيغ و خدنگ و بلور و نقره و كافور * ابروى و مژگان و ساق و ساعد و گردن ساج سياهى فراز عاج سپيدى * زلف چو سنبل بدان عذار چو سوسن بزم بسازد كهن كهن نه كه نونو * باده بنوشد قدح‌قدح نه كه دن‌دن هفته‌اى ار مى خورد نگردد سرمست * باده تو گويى خورند به جام خماهن هركه به مستى نظر كند به دو رويش * گويد هريك يكى تذرو ملون چندان كان رخ گل افكند ز مى ناب * گل نبود در بهار در همه گلشن گرچه بسى توسن است هم كنمش رام * عشق من آهن رباست گر دلش آهن لختى از اين شعرها بر او چو بخوانم * سخت دلش نرم گردد از سخن من زان كه مديح شه ار به كوه سرايم * نرم شود همچو موم و آب چو روغن آنكه چنان در زند به خارا پيكان * كز كف درزى رود به خارا در زن صورت بازى بيابد ار به مثل جود * از همه خلقش به دست اوست نشيمن عدل مجسم شود اگر به تصور * از همه گيتى درش گزيند مسكن آذر بر زين بود چو آيد برزين * سوزد ازو كوى و شهر و خانه و برزن ابر بهارى چو تيره كرد هوا را * روشن كن چرخ را به باده روشن نايب مهر است روز ابر مى سرخ * خاصه گل سرخ سرخ كرد چو گلشن بر گل بويا سرود بلبل گويا * غنه مطرب مخواه و نغمهء ارغن با صنمى ساده جام پرگل سوده * دركش و دركش بناز و گل بپراكن تجربه كرديم لاى دن به مراتب * هست نكوتر ز عطر عنبر و لادن

و له ايضا

زره و جوشن دارى به مه روشن * رخ مه روشن و زلفت زره و جوشن روز ديگر بود و شب دگر و دارى * روز و شب باهم اين تيره و آن روشن سروى و ماه و نديدم من و نشنيدم * سرو را مه برو مه را سمن و سوسن