از آن نامسلمان گروه ستمگر * به زر بس اسير مسلمان گرفتم
حضيض زمين راز رخشان مشاعل * چو خورشيد در اوج سرطان گرفتم
گهى بذلهها بر سكندر بر اندام * گهى نكتهها بر سليمان گرفتم
به خارى و خوارزميانم به همره * ره حضرت شاه ايران گرفتم
شهنشه ابو النصر شه ناصر الدّين * كه ديوانش مقياس كيوان گرفتم
در مدح شاهنشاه عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه قاجار
چو آفتاب بتابيد رخ ز ايوانم * ز در درآمد آن آفتاب تابانم
شب و شبستان بد تيره همچو طرهء او * چو روز كرد به رويش شب و شبستانم
چو زلف اوى و چو ظلمات بود خانه مرا * لبش ميانهء ظلمات آب حيوانم
به غمزه گفت كه چون چشم خويش مخمورم * به طيره گفت كه چون زلف خود پريشانم
بيار لعل مذاب عقيقگون كه دو روى * ز تاب آن چو يمن گردد و بدخشانم
كجاست عيسى رخ زرد مريمآسا بكر * كز آن شود رخ چون دست پور عمرانم
دوساله مى به سرا داشتم دو قرابه * نه بهر خوردن خود بهر هركه مهمانم
بساتكين در چون ريختمش از پرتو * تو گفتيا كه يكى شعلهزاى نيرانم
به پيش روى فروهشتمش درخشان مى * به خانه گشت درخشان دو مهر رخشانم