جواب گفتم دارم كتابى اندر دست * به جمع نظم بديع فلان و بهمانم
اگر كم آيم زى درگه ملك زانست * كه سر به جيب در اين كار و پا به دامانم
حسودم ار بجز اين داند و جز اين گويد * جزاى او را تيغ زبان بجنبانم
به هر شبى و به روزى قصيدهاى گويم * كه عبده بنگارد ز خلد حسانم
برنده تيغى اندر نيام هست مرا * كه چون برآرم مومست سنگ و سندانم
چو موجخيز شود برزند به كيوان بر * بدين مبين كه يكى آرميده عمانم
به چند سال ازين پيش مشكلم بودى * كه كس بخواند مسعود سعد سلمانم
هرآنكه جويد برهان منش به تيغ زبان * سپر كنم كه بسا قاطع است برهانم
چو گرگ يوسف در من فتاده اين ميشان * گناهم اينكه نه زين خطهام ز گرگانم
چنان به مدح ملك زين سپس سخن گويم * كه بانگ اهلا اهلا رسد ز سحبانم
خديو عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه * كه با غلامى او سرفراز دورانم
و له
تركى جنگى به برده دل ز كف من * خون من آوخ دل مراست به گردن