تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1901

مساهمون:

ص١٩٠١
جواب گفتم دارم كتابى اندر دست * به جمع نظم بديع فلان و بهمانم اگر كم آيم زى درگه ملك زانست * كه سر به جيب در اين كار و پا به دامانم حسودم ار بجز اين داند و جز اين گويد * جزاى او را تيغ زبان بجنبانم به هر شبى و به روزى قصيده‌اى گويم * كه عبده بنگارد ز خلد حسانم برنده تيغى اندر نيام هست مرا * كه چون برآرم مومست سنگ و سندانم چو موج‌خيز شود برزند به كيوان بر * بدين مبين كه يكى آرميده عمانم به چند سال ازين پيش مشكلم بودى * كه كس بخواند مسعود سعد سلمانم هرآن‌كه جويد برهان منش به تيغ زبان * سپر كنم كه بسا قاطع است برهانم چو گرگ يوسف در من فتاده اين ميشان * گناهم اينكه نه زين خطه‌ام ز گرگانم چنان به مدح ملك زين سپس سخن گويم * كه بانگ اهلا اهلا رسد ز سحبانم خديو عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه * كه با غلامى او سرفراز دورانم

و له

تركى جنگى به برده دل ز كف من * خون من آوخ دل مراست به گردن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1901 | رضا قليخان هدايت