تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1895

مساهمون:

ص١٨٩٥

در تأسف از عهد مشيب و تحسر بر ايام شباب گويد

نه صاحب دنيا نه مرد دينم * بارى چه توان كرد اين چنينم بگذشت به عيش و طرب شهورم * لا بل كه به لهو و لعب سنينم رفت آنكه ز نقش رخ بتان بود * مشكوى چو بتخانه‌هاى چينم وز زلف و رخ و چشم و خداتان * مشك و گل و بادام و ياسمينم يا چنبر سيمين نيس گردن * هردم ز يكى ساعد سمينم از قد و خد و روى و موى گفتى * آراسته باغى بخ فرودينم نقاش قضا موى و روى كرده * گويى كه به مشك و به مى عجينم با آتش چون آب شام تا بام * انباز بدى آب آتشينم آراستى چونكه بزم گفتى * با فر فريدون آبتينم آهوى سخن‌گو به زير رانم * طاوس زمين‌پو به زير زينم من جسمم و گفتى فلك لباسم * من شيرم و گفتى جهان عرينم امروز كه برناييم فروكاست * و افزود به سر عقل دوربينم كى دل كشدم زى كمان‌ابرو * كز مرگ سپاهيست در كمينم دستى كه به هر طره در تطاول * ناچار كشيد است به آستينم بشكفته رياحين من بپژمرد * نشگفت كه پژمرده و غمينم نسرين شده رويان ز ضيمرانم * وز سورى بررسته ياسمينم سيماب بپرورده كان قيرم * كافور برآورده مشك چينم هر چين و شكنجى كه طره‌ام داشت * اينكه همه در چهره و جبينم ها كاه‌ربايست و سندروس است * در گونه دو رسته در ثمينم آلام زمان همچو لام بشكست * در من آن عقدهاى سينم ز انديشه دلم ژرف ساتكين است * وز خون جگر مى به ساتكينم اكنون چو نكو بنگرم ز بس عجز * گويى به مشيمهء جهان جنينم بينم كه نه شيرم ز ميش بل كم * واژونه چو كردند پوستينم طاعت كنم اما ز روى انصاف * شرمنده ز اياك نستعينم