در تأسف از عهد مشيب و تحسر بر ايام شباب گويد
نه صاحب دنيا نه مرد دينم * بارى چه توان كرد اين چنينم
بگذشت به عيش و طرب شهورم * لا بل كه به لهو و لعب سنينم
رفت آنكه ز نقش رخ بتان بود * مشكوى چو بتخانههاى چينم
وز زلف و رخ و چشم و خداتان * مشك و گل و بادام و ياسمينم
يا چنبر سيمين نيس گردن * هردم ز يكى ساعد سمينم
از قد و خد و روى و موى گفتى * آراسته باغى بخ فرودينم
نقاش قضا موى و روى كرده * گويى كه به مشك و به مى عجينم
با آتش چون آب شام تا بام * انباز بدى آب آتشينم
آراستى چونكه بزم گفتى * با فر فريدون آبتينم
آهوى سخنگو به زير رانم * طاوس زمينپو به زير زينم
من جسمم و گفتى فلك لباسم * من شيرم و گفتى جهان عرينم
امروز كه برناييم فروكاست * و افزود به سر عقل دوربينم
كى دل كشدم زى كمانابرو * كز مرگ سپاهيست در كمينم
دستى كه به هر طره در تطاول * ناچار كشيد است به آستينم
بشكفته رياحين من بپژمرد * نشگفت كه پژمرده و غمينم
نسرين شده رويان ز ضيمرانم * وز سورى بررسته ياسمينم
سيماب بپرورده كان قيرم * كافور برآورده مشك چينم
هر چين و شكنجى كه طرهام داشت * اينكه همه در چهره و جبينم
ها كاهربايست و سندروس است * در گونه دو رسته در ثمينم
آلام زمان همچو لام بشكست * در من آن عقدهاى سينم
ز انديشه دلم ژرف ساتكين است * وز خون جگر مى به ساتكينم
اكنون چو نكو بنگرم ز بس عجز * گويى به مشيمهء جهان جنينم
بينم كه نه شيرم ز ميش بل كم * واژونه چو كردند پوستينم
طاعت كنم اما ز روى انصاف * شرمنده ز اياك نستعينم