تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1893

مساهمون:

ص١٨٩٣
آهو ديدى كه بر رخ اوست * نيران و بهشت و مار و زمزم گاهى مه اوست جاى عقرب * گاهى گل او مكان ارقم از عقرب او به دل دو صد نيش * وز ارقم او به جان بسى سم بر صفحهء عارضش سيه‌خال * چون نقطه كلك صدراعظم تا پايهء جاه او توان يافت * بايد ز سپهر ساخت سلم تا پهنهء قدر او توان گشت * بايد ز ستاره كرد ادهم حزمش حصنى حصين و مثبت * رايش سدى سديد و محكم از بحر دلش فلك يكى كف * از يم كفش جهان يكى نم از خامهء او شگفتم آيد * كاو بيماريست عيسوى دم سبابه ازو چو يار الهام * رسوا كن نكته‌هاى مبهم روشن كن روزهاى تاريك * وين طرفه كه خود به گونه مظلم گويندهء رازهاى پنهان * وين طرفه كه خود به منطق ابكم دارد حركات و هست بىجان * آرد نغمات و هست بىفم هرچند كه صاحب هنرمند * در مهر و وفا بود مسلم بسيار همىبرد سرش را * با آنكه خطا همىكند كم اى نه فلك سپر غمى رنگ * در باغ جلال تو سپر غم ار بهر چه شد زيادت آن كس * كز ياد تواش دلى است خرم با ما تو دگر مشو اگرچه * اين دهر دگر شود دمادم گه زوست مقدمى مؤخر * گه زوست مؤخرى مقدم گه شام كند پديد و گه بام * گه زير زند نواى و گه بم

در شرح حال و مدح شاهنشاه بىهمال

پنجه به پنجه در او فكند چو سالم * پنجه گردون بتافت پنجه و بالم رنگ حواصل گرفت پر غرابم * گونهء كافور يافت ناف غزالم شد به صفت سيم ناب خاتم لعلم * شد به مثل زربفت بيرم آلم