تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1891

مساهمون:

ص١٨٩١
دانش چه همچو چشم و منش نورم * بينش چه همچو جسم و منش جانم هم يك چمن بنفشه به اخلاقم * هم يك فلك فرشته به ديوانم گردى نسنجد آنچه به گردونم * يونى نيرزد آنچه به يونانم فرزانه خوى جهل ز مظنونم * فرهنگ جوى عقل ز برهانم آدم به كار جلوه و من غافل * از انتقام كبر كه شيطانم موسى به فكر معجز و من فارغ * كاندر شرار هاويه هامانم ناگه شكفت در چمن خاطر * ور دو رود موكب خاقانم جستم ز مرد دانششان دادند * آگاهى از خلاصهء دورانم بيتى دونى كه دسته خارى خشك * ارسال رفت جانب بستانم دانست خواجه پايه من كز بحر * لافم همى به ساحل ويرانم دانش چو بحر و بنده چنان ساحل * پهلوى بحر مانده و عطشانم خواندم به‌سوى لجه از آن وادى * يعنى ز خانه جانب ايوانم بشناخت پيش خويش و نكو بشناخت * كز اهل دانشم نه كه نادانم برخواند خوش قصيده‌اى از دفتر * كاز خواندنش هنوز غزل‌خوانم گفتى كه رايتى است ز جبريلم * گفتى كه آيتى است ز فرقانم خواند از حميم بر سر تسنيمم * برد از جحيم بر در رضوانم زان مشك ساخت وادى تاتارم * زان لعل كرد كوه بدخشانم گويى ز ضعف قلب من آگه بود * كان گل شكر بساخت به درمانم دانست مايه‌ام كم و دل پرغم * بفروخت خوش مفرحى ارزانم شعرش مگر كه عروهء وثقى بود * بر مه كشاند از چه امكانم لوحى مبين ز فضل به پيشم هشت * و آگاه ساخت از همه كيهانم گفتا كنون بجوى مگر يا بى * از صد يكى ز پايهء ديوانم نغمه هزار جو ز غناهايم * سبزه بهشت بين به مغيلانم زين پس مگو به نثر چو وصافم * زين‌پس مخوان به نظم چو حسانم صاحب‌مقام جمع مكن نامم * خاطر مكن به فرق پريشانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1891 | رضا قليخان هدايت