دانش چه همچو چشم و منش نورم * بينش چه همچو جسم و منش جانم
هم يك چمن بنفشه به اخلاقم * هم يك فلك فرشته به ديوانم
گردى نسنجد آنچه به گردونم * يونى نيرزد آنچه به يونانم
فرزانه خوى جهل ز مظنونم * فرهنگ جوى عقل ز برهانم
آدم به كار جلوه و من غافل * از انتقام كبر كه شيطانم
موسى به فكر معجز و من فارغ * كاندر شرار هاويه هامانم
ناگه شكفت در چمن خاطر * ور دو رود موكب خاقانم
جستم ز مرد دانششان دادند * آگاهى از خلاصهء دورانم
بيتى دونى كه دسته خارى خشك * ارسال رفت جانب بستانم
دانست خواجه پايه من كز بحر * لافم همى به ساحل ويرانم
دانش چو بحر و بنده چنان ساحل * پهلوى بحر مانده و عطشانم
خواندم بهسوى لجه از آن وادى * يعنى ز خانه جانب ايوانم
بشناخت پيش خويش و نكو بشناخت * كز اهل دانشم نه كه نادانم
برخواند خوش قصيدهاى از دفتر * كاز خواندنش هنوز غزلخوانم
گفتى كه رايتى است ز جبريلم * گفتى كه آيتى است ز فرقانم
خواند از حميم بر سر تسنيمم * برد از جحيم بر در رضوانم
زان مشك ساخت وادى تاتارم * زان لعل كرد كوه بدخشانم
گويى ز ضعف قلب من آگه بود * كان گل شكر بساخت به درمانم
دانست مايهام كم و دل پرغم * بفروخت خوش مفرحى ارزانم
شعرش مگر كه عروهء وثقى بود * بر مه كشاند از چه امكانم
لوحى مبين ز فضل به پيشم هشت * و آگاه ساخت از همه كيهانم
گفتا كنون بجوى مگر يا بى * از صد يكى ز پايهء ديوانم
نغمه هزار جو ز غناهايم * سبزه بهشت بين به مغيلانم
زين پس مگو به نثر چو وصافم * زينپس مخوان به نظم چو حسانم
صاحبمقام جمع مكن نامم * خاطر مكن به فرق پريشانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1891
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٩١