تو گويى لعل رخشانست باده * كه در در جيش ز الماس است منزل
همانا نيست جز من هيچكس را * بدينسان ساقى شيرينشمايل
دو چشمانت بلاى دين دانا * دو زلفينت عقال عقل عاقل
نوشته در فنون دلبريها * خطت بر صفحهء رويت رسائل
چنانم بر رخت محو و غزلخوان * كه بر گلهاى نوروزى عنادل
بجز نعت تو طبع من نجويد * و ليكن بعد مدح شاه عادل
در مدح داراى جمجاه سلطان السلاطين شاهنشاه عهد ناصر الدّين شاه قاجار
بىرويت اى چو بدر رخت و ابرويت هلال * از مويه همچو مويم وز ناله همچو نال
مه به دريا هلال بود بر سپهر و تو * بر سرو جمع دارى هم بدر و هم هلال
قد تو چون نهالى از سيم و كس نديد * مرجان و مشك و لؤلؤ بار آورد نهال
خوانم چگونه سرو قدت را كه هيچ سرو * بر فرق مه ندارد و بر ماه زلف و خال
فصل دى است و موسم نوشيدن مى است * هم باده پيش آور و هم بره هم زكال
هرچند مى حرام بود در طريق شرع * بر كافران كوى محبت بود حلال
مشتاق مى نباشد مرد ريا ولى * مشتاق خون مردم چون تشنه بر زلال
نوشيم خون تاك از آن به كه خون خلق * جوئيم روى پاك از آن به كه ملك و مال
زهاد راست تكيه اگر بر صلات و صوم * رندان كنند تكيه بالطاف ذوالجلال
رنديم ما بپيما ساقى درنگ چيست * جام بلورت ار نبود كاسه سفال
زان آب آتشين كه چو بر لب شد آشنا * از كام تا به ناف بسوزد ز اشتعال
اول به من بده قدحى لببهلب كه من * بر لب نهم به ياد خداوند بىهمال
شاه زمانه ناصر دين شه دلير يل * كاو را نظير برزو بينم به برز و يال
تا بد به پنجهء پنجهء پولاد چون خمير * وانگه نه دست رنجه و نه ساعد و نه يال
تيغش ز تن جبال كند هركجا كه دشت * خنگش به پويه دشت كند هركجا جبال
تيرش چو پر گشايد از آشيان چرخ * نسرين را بدوزد بر چرخ هر دو بال
پويد چو رخش باد تكش لوح خاك را * پرماه و پرستاره كند هردم از نعال