بادش همىنيارد بر پا نهد شكيل * شيرش همى چو بيند كم آيد از شگال
تا زد بر او چو با سپر و تيغ شه بود * اين ديو و آن فريشته اين بدر و آن هلال
و له
شكيب از دل من ببردند از اول * دو زلف مجعد دو چشم مكحل
زهى نى بديليست جز در تفكر * خهى نى عديليست جز در سجنجل
تو يوسف دل من سراى زليخا * مثال تو در آن زهر سو ممثل
گرت روح خوانم از آن هستى احسن * ورت حور گويم ازين باشى اجمل
وصال و فراق تو دارند گوئى * حلاوت ز شكر مرارت ز حنظل
چو نى بندبندم به تيغ ار ببرى * به شوق تو نالم به هر بند و مفصل
نيفتد ز كف خامهام تا قيامت * حديث غمت گر نگارم مفصل
ولى گاه تحويل شمس است و دارا * يكى تهنيت كرده بر من محول
بسى گرچه فضل است در ياد جانان * ولى مدح سلطان از آنست افضل
خداوند باذل عدوبند كامل * كه صدره ز بن بحتكانست اكمل
همى از پيش زيب تخت مرصع * همى از سرش فخر تاج مكلل
سجل بزرگى و يرليغ مردى * به اسمش معنون به رسمش مسجل
رخ ماه تابان و مهر درخشان * ز رويش مصفا ز رايش مصقل
فلك خود يكى شاهد محفل او * ز خلخال مه رجل اوزان مخلخل
جنون داشت از رشك جودش چو عمان * ز امواج خود داشتندش مسلسل
نه انجم بود اينكه بينى كه گشته * تن چرخ از ناوك او مغربل
صداع است مر تيغ او را ازيرا * به جبهت ز خون عدو كرده صندل
چه باز است يا رب خدنگش بهيجا * كه هيچش نشيمن نه الا به مقتل
ز بس خون كه او ريخت در دشت و در كه * تو گويى پر از لاله هامون شد و تل
به كوه و به در تيغ زنگارگونش * تو گويى كه شنگرف سازد همى حل
الا اى خداوند آژير بخرد * كه اعداى خردل برت كم ز خردل