تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1889

مساهمون:

ص١٨٨٩
بادش همىنيارد بر پا نهد شكيل * شيرش همى چو بيند كم آيد از شگال تا زد بر او چو با سپر و تيغ شه بود * اين ديو و آن فريشته اين بدر و آن هلال

و له

شكيب از دل من ببردند از اول * دو زلف مجعد دو چشم مكحل زهى نى بديليست جز در تفكر * خهى نى عديليست جز در سجنجل تو يوسف دل من سراى زليخا * مثال تو در آن زهر سو ممثل گرت روح خوانم از آن هستى احسن * ورت حور گويم ازين باشى اجمل وصال و فراق تو دارند گوئى * حلاوت ز شكر مرارت ز حنظل چو نى بندبندم به تيغ ار ببرى * به شوق تو نالم به هر بند و مفصل نيفتد ز كف خامه‌ام تا قيامت * حديث غمت گر نگارم مفصل ولى گاه تحويل شمس است و دارا * يكى تهنيت كرده بر من محول بسى گرچه فضل است در ياد جانان * ولى مدح سلطان از آنست افضل خداوند باذل عدوبند كامل * كه صدره ز بن بحتكانست اكمل همى از پيش زيب تخت مرصع * همى از سرش فخر تاج مكلل سجل بزرگى و يرليغ مردى * به اسمش معنون به رسمش مسجل رخ ماه تابان و مهر درخشان * ز رويش مصفا ز رايش مصقل فلك خود يكى شاهد محفل او * ز خلخال مه رجل اوزان مخلخل جنون داشت از رشك جودش چو عمان * ز امواج خود داشتندش مسلسل نه انجم بود اينكه بينى كه گشته * تن چرخ از ناوك او مغربل صداع است مر تيغ او را ازيرا * به جبهت ز خون عدو كرده صندل چه باز است يا رب خدنگش بهيجا * كه هيچش نشيمن نه الا به مقتل ز بس خون كه او ريخت در دشت و در كه * تو گويى پر از لاله هامون شد و تل به كوه و به در تيغ زنگارگونش * تو گويى كه شنگرف سازد همى حل الا اى خداوند آژير بخرد * كه اعداى خردل برت كم ز خردل