تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1887

مساهمون:

ص١٨٨٧
اين قوم چه مانند به گوهين به پيمبر * سترنگ نه انسان بود از صورت تمثال سنور كجا گردد با شوكت ضرغام * روباه كجا آيد با صولت ريبال فضل صمد عز و جل گر نشود يار * چون خر به وحل جان به وجل ميرد از اوجال تا چند بلرزم همى از زلت اقدام * بر چهره جرم آخر رحمت كشد اذيال من وال شنيدم ز نبى مدح على را * عادات به عادات نمايم به چه منوال مردى كه ز خونريزى كفار بداختر * پيوسته بدش تيغى چون ميغى هطال بر دامن او دست من و مدح غلامانش * زان‌سان كه عرب مدح دمن گويد و اطلال

در اقتفاى قصيدهء ابو النجم احمد منوچهرى دامغانى شصت كله

مگر ديوانه شد اين پيل هايل * كه بر پا بينمش سيمين‌سلاسل نه پيل است اينكه مىبينم كه كوهى است * كه باشد در تزلزل از زلازل غرابانى عجب بينم كه دارند * همى در حوصله هريك حواصل كف اندر لفج چندين مست بختى * همىبردند پندارى منازل ز كفهاى دهانشان رود بينى * به هر برزن روان صد رود آمل شتابان بين سماريهاى پردر * بر اين درياى بىپهنا و ساحل شبى درريخته هرگز سيه‌مشك * فرشته‌زاده از عفريت هايل اسير باد صرصر گرچه هستند * چو قوم عاد ديوان در هياكل الا اى ترك فرخارى ادب بس * ستادن چند بنشين در مقابل برافروز آتشىبسم اللّه آنگه * بزن به رباب زن آن مرغ بسمل شرابى لعل در شيشه است و بر طاق * كه جز لعل تو آن را جفت مشكل نخستين خود خور و زان پس به من ده * كز آن لب شهد گردد زهر قاتل كنيم اى ترك ترك خدمت امروز * كه شه مستغنى است از ماوره گل درين برف و درين باران و سرما * بدين شغلند رندان جمله شاغل صنم پيكربتى هرجا قدح نوش * زنخدان پرفتن چون چاه بابل مى رنگينشان در جام سنگين * به ميمين غنچه يا سيمين‌انامل