اين قوم چه مانند به گوهين به پيمبر * سترنگ نه انسان بود از صورت تمثال
سنور كجا گردد با شوكت ضرغام * روباه كجا آيد با صولت ريبال
فضل صمد عز و جل گر نشود يار * چون خر به وحل جان به وجل ميرد از اوجال
تا چند بلرزم همى از زلت اقدام * بر چهره جرم آخر رحمت كشد اذيال
من وال شنيدم ز نبى مدح على را * عادات به عادات نمايم به چه منوال
مردى كه ز خونريزى كفار بداختر * پيوسته بدش تيغى چون ميغى هطال
بر دامن او دست من و مدح غلامانش * زانسان كه عرب مدح دمن گويد و اطلال
در اقتفاى قصيدهء ابو النجم احمد منوچهرى دامغانى شصت كله
مگر ديوانه شد اين پيل هايل * كه بر پا بينمش سيمينسلاسل
نه پيل است اينكه مىبينم كه كوهى است * كه باشد در تزلزل از زلازل
غرابانى عجب بينم كه دارند * همى در حوصله هريك حواصل
كف اندر لفج چندين مست بختى * همىبردند پندارى منازل
ز كفهاى دهانشان رود بينى * به هر برزن روان صد رود آمل
شتابان بين سماريهاى پردر * بر اين درياى بىپهنا و ساحل
شبى درريخته هرگز سيهمشك * فرشتهزاده از عفريت هايل
اسير باد صرصر گرچه هستند * چو قوم عاد ديوان در هياكل
الا اى ترك فرخارى ادب بس * ستادن چند بنشين در مقابل
برافروز آتشىبسم اللّه آنگه * بزن به رباب زن آن مرغ بسمل
شرابى لعل در شيشه است و بر طاق * كه جز لعل تو آن را جفت مشكل
نخستين خود خور و زان پس به من ده * كز آن لب شهد گردد زهر قاتل
كنيم اى ترك ترك خدمت امروز * كه شه مستغنى است از ماوره گل
درين برف و درين باران و سرما * بدين شغلند رندان جمله شاغل
صنم پيكربتى هرجا قدح نوش * زنخدان پرفتن چون چاه بابل
مى رنگينشان در جام سنگين * به ميمين غنچه يا سيمينانامل