تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1884

مساهمون:

ص١٨٨٤

ايضا

همه به حيرتم از گشت چرخ مينارنگ * كه بر فراخ‌دلان از چه عرصه دارد تنگ به ننگ كرد بدل نامم و نيافت كه من * ز ننگ دارم نام و ز نام دارم ننگ ز كينه سنگ به جامم زند و زين غافل * كه من به عهد همى جام خود زنم بر سنگ يكى غزال نمايد نخست دهر به چشم * چو عزم صيدش كردى شود به طبع پلنگ به بوى و رنگ جهان كى نهم ازاين‌پس دل * كه مانده باز مر او را دگر نه بوى و نه رنگ همه بدانم نقش و نگار گيتى را * چنان كه داند مانى صحيفهء ارتنگ فريب او نخورم عشوه‌هاى او نخرم * كه نيك دانم من طعم انگبين ز شرنگ بر آن سرم كه سر خويش گيرم و گذرم * ز هرچه هست چه نيك و چه بد چه صلح و چه جنگ به چند روزى كز عمر مانده است به جاى * رهم ز فتنه و نيرنگ دهر پرنيرنگ مديح كس نسرايم مگر مديح كسى * كه كوه سنگين با حلم او ندارد سنگ

و له

بر عزم سفر يار بسته محمل * از سنگ ببايد كنون يكى دل يك لمحه بمانيد اى ركائب * يك‌لحظه بپاييد اى قوافل
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1884 | رضا قليخان هدايت