از حسرت عقيق چو مرجانت روز و شب * بر كهربا همىچكد از جزع من عقيق
بيجادهگونه تو خطت بىگمان شبه * دندانت لؤلؤ است و لبت بىسخن عقيق
تا حقهء عقيق تو پرگوهر ثمين * افزوده است بر همه گوهر ثمين عقيق
بر نارون قد تو لب چون عقيق بر * آرى بود عجيب بر نارون عقيق
روى تو نسترن بود و لب عقيق و نيست * در باغ هيچگه به بر نسترن عقيق
رخسار تست يا كه مى و شير ممتزج * آميختند با گل و با ياسمن عقيق
از شير لب چو باده نگردد مگر كه داد * در كودكيت دايه به جاى لبن عقيق
برهان دو حرف دارم بر اينكه بهتر است * ز الماس و از زبرجد و از بهر من عقيق
و له ايضا
جودش چنين و چون به صف خصم رو نهد * ريزد بر آن زمرد افعىشكن عقيق
لعل تو چون عقيق يمان است و همچنين * باشد نگين خاتم فخر زمن عقيق
هرجا كه دست جود گشايد به مفلسان * گوهر همى به كيل برند و به من عقيق
الماس خنجرش به تن هركه درنشست * او را كند به گونه سراپاى تن عقيق
در رزمگاه او گذرد هركه بعد از آن * گويد كه رسته از كه و دشت و دمن عقيق
و له
هيچ ندانم كه اين رواق مطبق * از چه چنين بىعلاقه مانده معلق
گاه بماند همى به روضهء اخضر * گاه بجنبد همى چو لجهء ازرق
گاه چو باغيست برشكفته به هر سوش * نسترن و ياسمين و سوسن و زنبق
گه چه محيطى است بيكران و به رويش * در تك و پو صدهزار كشتى و زورق
سفره شطرنجى آمدم به نظرگاه * چيده در آن پيل و اسب و شهرخ و بيدق
يا كه چو نرديست مهرههايش سيمين * صفحهء آن تخته قيررنگ و ستبرق
ليك مبرهن بود كه قدرت يزدان * پايه برافراشتش به حكمت مطلق
از گهر مردمش نمود از لبالب * وز صور انجمش فزود به رونق