به دستى دانه بفشاند به دستى داس برگيرد * گل و خارند يكرنگش تر و خشكند يكسانش
زهى درزى كه دوزد جامهء نيكو بر اندامى * ز سودا چون فرودوزد فرودرد گريبانش
سپهر پير كس را هرچه بخشد باز بستاند * ز بخشش كودكآسا دمبهدم يا بى پشيمانش
خورند از خوان او خون جگر جاى غذا مردم * دو قرص سرد و گرم آرى فزونتر نيست در خوانش
كمان قد چرخ تيرافكن كمانداريست آرشفن * كه هر جان خسته و هر تن ز زخم تيربارانش
رهايى كس نيابد هرگز از پران خدنگ او * مگر باشد سپر از صبر و از تسليم خفتانش
چرا پايندگى جويد به دير آخشيجى كس * كه هزمان صورتى جويند نوچار آخشيجانش
رود بر باد آخر هر سليمان و جهاندارى * بود گر باد خود در زير فرمان چون سليمانش
در مدح صاحب والامناقب معظم گويد
شبانگه كه شد بر رواق مرفع * شموع و چراغ كواكب مشعشع
من و ساقى و مطرب و يار دلكش * برآراستيم از در عيش مجمع
مىاى بود ما را به ساغر مصندل * كز آن ميگسارى نگشتى مصدع
گهى از مى ناب بردم تمتع * گهى از لب يار بودم ممتع
بدينگونه تا پادشاه ختن را * ز خاور عيان گشت چتر مرصع
همى تا مشعشع شد از شمس گيتى * همىخورد با من مه من مشعشع
كه سنداندلى ناگهان كوفت سندان * اصم شد صماخ من از قرع مقرع