تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1875

مساهمون:

ص١٨٧٥
به دستى دانه بفشاند به دستى داس برگيرد * گل و خارند يكرنگش تر و خشكند يكسانش زهى درزى كه دوزد جامهء نيكو بر اندامى * ز سودا چون فرودوزد فرودرد گريبانش سپهر پير كس را هرچه بخشد باز بستاند * ز بخشش كودك‌آسا دم‌به‌دم يا بى پشيمانش خورند از خوان او خون جگر جاى غذا مردم * دو قرص سرد و گرم آرى فزون‌تر نيست در خوانش كمان قد چرخ تيرافكن كمانداريست آرش‌فن * كه هر جان خسته و هر تن ز زخم تيربارانش رهايى كس نيابد هرگز از پران خدنگ او * مگر باشد سپر از صبر و از تسليم خفتانش چرا پايندگى جويد به دير آخشيجى كس * كه هزمان صورتى جويند نوچار آخشيجانش رود بر باد آخر هر سليمان و جهاندارى * بود گر باد خود در زير فرمان چون سليمانش

در مدح صاحب والامناقب معظم گويد

شبانگه كه شد بر رواق مرفع * شموع و چراغ كواكب مشعشع من و ساقى و مطرب و يار دلكش * برآراستيم از در عيش مجمع مىاى بود ما را به ساغر مصندل * كز آن ميگسارى نگشتى مصدع گهى از مى ناب بردم تمتع * گهى از لب يار بودم ممتع بدين‌گونه تا پادشاه ختن را * ز خاور عيان گشت چتر مرصع همى تا مشعشع شد از شمس گيتى * همىخورد با من مه من مشعشع كه سندان‌دلى ناگهان كوفت سندان * اصم شد صماخ من از قرع مقرع
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1875 | رضا قليخان هدايت