دو اختر آمد مريخ فعل و كيوان شكل * نه اين دو خود يكى از دودمان خنجر و تيغ
دو گوهر آمده آتشمزاج و آبصفت * نه اين دو خود تنى از خاندان خنجر و تيغ
ز مردى دو كه بس افعى ستم شده كور * ز برق قبضه چون بر غمان خنجر و تيغ
وز آن مصاف كه فى الفور جان دهد ز خناق * هماى گر نگرد استخوان خنجر و تيغ
به ترجمه سخن مرگ سوى خصم شوند * سنان و تير همى ترجمان خنجر و تيغ
فلك بناى نمايد زمين بيلك و گرز * زمين بپاى كند آسمان خنجر و تيغ
قضا كند ز قدر رشتهء طمع كوتاه * دراز گردد ازبس زبان خنجر و تيغ
بر اهل قريه هستى معاش گردد تنگ * ز بس رسند ز ره كاروان خنجر و تيغ
زمين توانگر ز الماس گردد آن فوجش * بياورند ز بس ارمغان خنجر و تيغ
شود تصاعد ارواح خسته را از خاك * نهاده تا بفلك نردبان خنجر و تيغ
چنان تقاطر ابر اجل كه بارد خون * بجاى قطره بخار و دخان خنجر و تيغ
ز امتلا به دد و دام ابتلاى فواق * ز بسكه سفره نهد ميزبان خنجر و تيغ
سر سرانش كئوس و دم يلانش مدام * مدام آرى خون به بخوان خنجر و تيغ
چو برگريزان ريزد بهار فوج سوار * وزان شود چو نسيم خزان خنجر و تيغ
به آب ديده به رخ چرخ زعفران كارد * چو بنگرد رخ چون ارغوان خنجر و تيغ
سپنديار فلك مهرهاى كه در ششدر * ز چار موجه يم هفتخوان خنجر و تيغ
اديم پيكر دشمن شود بگونه ز كال * زند چو برق سهيل يمان خنجر و تيغ
اثر ز نيروى بازوى شاهشان باشد * و گرنه باد فلان در فلان خنجر و تيغ
زهى شهى كه ببندد اگر فلك در صلح * جهانگشا تويى اندر جهان خنجر و تيغ
چه بهرهايست ز ترصيع تيغ و خنجر را * ز خون خصم سزد بهرمان خنجر و تيغ
در مدح صاحب واهب
ديدى اگر دو لعل تو شيرين دهن عقيق * برنامدى ز شرم ز كان يمن عقيق
عقد پرن به چرخ عيانست و اى شگفت * چون مر توراست مطلع عقد پرن عقيق
در عدن به بحر نهانست و اى عجب * چون به توراست معدن در عدن عقيق