چو در سفالين ظرفش گداى رند كند * همىدرخشد گويى از آن سفال آتش
به پير زال يكى جامش ار بپيمايند * زند به خرمن آمال پور زال آتش
به رنگ آل و به بوى عبير و طعم گلاب * نه طعم ندارد و نى بو اگرچه آل آتش
گرفته ساقى چون ساغريش در انگشت * گرفته بدرى گويى كه در هلال آتش
در تأسف و مراثى گويد
تو گويى سهمگين ديوى به دامان قير و قطراتش * به گردون برشد و از كف رها شد طرف دامانش
غرابى بس غريب اندر غريو آمد به هر كويى * كه تأثير نخستين صور گفتى داشت افغانش
كمانى كرد در زه بازوى زال فلك ديگر * كه كوه خاره گردد چون زره از نوك پيكانش
به فروردين اثر باغى وزان شد بهمنى بادى * كه تشرين كرد آزارش چو كانون ساخت نيسانش
دريغا اسب چوبين مركب چابكسوارى شد * كه صد ره رشك بردى توسن گردون بيكرانش
دريغا اژدر او باريد بهمن خو جوانى را * كه گر ماندى دريدى اژدر از تيغ چو ثعبانش
دريغا بر سپهر جاه ماهى را محاق آمد * كه چهر مهر را بودى كسوف از چهر تابانش
به گل خورشيد اگر گويند پنهان مىنيارد شد * نه او خورشيد بود و دهر در گل كرد پنهانش
ازين پروردن و زين بر درودن در شگفتم من * دروگر خوانم اين پير كهن را يا كه دهقانش