تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1872

مساهمون:

ص١٨٧٢
حسين‌آسا سراندازى و منصورى و جانبازى * سخن از مستى منصور يا از ذوق و از حالش خداوندا تو در راه هدايت مستقيمم كن * كه نبود استقامت در جهان و اهل اقوالش هدايت را كه بر اين نام شهره است از عطاى تو * چنان مپسند تا خوانند آخر ز اهل اضلالش

در صفت خزان و ياد بهار و مدحت شهريار

هوا طرفه بالا گرفته است كارش * كه لؤلؤ فروريزد از رهگذارش به عمان مگر غارت افكند و آن را * بپرداخت از گوهر شاهوارش پر از توده توده در نابسوده * هرآن پيل و اشتر كه اندر قطارش همانا سر ملك‌گيريست او را * كه جيشى است آمادهء كارزارش به پيش اندرون پر نمايند و خالى * ز زنبوره و توب هزمان هزارش جهان زو امان خواست مسكين تن او * ز بس خست پيكان خفتان گزارش نپاييد با تير او بود اگرچه * تنى همچو رويين‌تن اسفنديارش اگر چند آيد به زنهار خوارى * به حيلت كنون رفته در زينهارش يكى خلعت آراست نك مر جهان را * كه گوهر بود پود و الماس تارش ز صفرا اگر باغ را نيست يرقان * چرا زرد گرديده جسم و عذارش يكى كيميا سازد اين كيمياگر * كه مينا برآيد ز زر عيارش همه زعفران بدرود اين كديور * بكارد همى ارغوان در شيارش ز شنگرف و زنگار رنگى برآرد * بدان رنگ رنگين كند برگ و بارش تو گويى كه مانى يكى نغز ديبا * برون كرد و آراست نقش و نگارش چو ميران به دستار سبز آن درختى * كه چونان نصارى ز زردى غيارش ولى باغ زينت نيابد جز آنگه * كه از مقدم خود دهد شهريارش پلنگ دغا صارم كوه‌برش * نهنگ بلا خنجر مردخوارش