حسينآسا سراندازى و منصورى و جانبازى * سخن از مستى منصور يا از ذوق و از حالش
خداوندا تو در راه هدايت مستقيمم كن * كه نبود استقامت در جهان و اهل اقوالش
هدايت را كه بر اين نام شهره است از عطاى تو * چنان مپسند تا خوانند آخر ز اهل اضلالش
در صفت خزان و ياد بهار و مدحت شهريار
هوا طرفه بالا گرفته است كارش * كه لؤلؤ فروريزد از رهگذارش
به عمان مگر غارت افكند و آن را * بپرداخت از گوهر شاهوارش
پر از توده توده در نابسوده * هرآن پيل و اشتر كه اندر قطارش
همانا سر ملكگيريست او را * كه جيشى است آمادهء كارزارش
به پيش اندرون پر نمايند و خالى * ز زنبوره و توب هزمان هزارش
جهان زو امان خواست مسكين تن او * ز بس خست پيكان خفتان گزارش
نپاييد با تير او بود اگرچه * تنى همچو رويينتن اسفنديارش
اگر چند آيد به زنهار خوارى * به حيلت كنون رفته در زينهارش
يكى خلعت آراست نك مر جهان را * كه گوهر بود پود و الماس تارش
ز صفرا اگر باغ را نيست يرقان * چرا زرد گرديده جسم و عذارش
يكى كيميا سازد اين كيمياگر * كه مينا برآيد ز زر عيارش
همه زعفران بدرود اين كديور * بكارد همى ارغوان در شيارش
ز شنگرف و زنگار رنگى برآرد * بدان رنگ رنگين كند برگ و بارش
تو گويى كه مانى يكى نغز ديبا * برون كرد و آراست نقش و نگارش
چو ميران به دستار سبز آن درختى * كه چونان نصارى ز زردى غيارش
ولى باغ زينت نيابد جز آنگه * كه از مقدم خود دهد شهريارش
پلنگ دغا صارم كوهبرش * نهنگ بلا خنجر مردخوارش