تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1873

مساهمون:

ص١٨٧٣
تعالى اللّه آن رمح خطى كه از آن * جهان را قرار است و نبود قرارش دم و دم گزاينده هريك ز هر سو * درين نيش كژدم در آن زهر مارش به پرچم ز عباسيان گونه دارد * برخساره گل‌غونه از خون و شعارش زمانى به خفتان گردان عبورش * گهى در غژا كند مردان گذارش معمم شود گه‌گهى چون موالى * وزين روى افزون شود اعتبارش نشيند به صدر و درآيد به پهلو * عجب شوكتى بينم و اقتدارش مگر خوى اين عالمان كسب كرده * كه لبس خيار است و طبع شرارش اگر نيست عالم شود چون معمم * و گر هست كو خوف پروردگارش الا اى خردمند دانا نظر كن * برين مدح و اين پايه استوارش بناييست گويى كه پولاد و آهن * بود لاد و بنلاد و سقف و جدارش هم آهنگ گشتم به مرغى كه خواندى * جهان خود دگر گونهء روزگارش

در صفت بهار و لاله‌زار و مدح داراى كامكار

چه شد كه اين‌همه افزوده اشتعال آتش * كه شعله‌ور شده از دامن جبال آتش به لاله درنگر و آن سياهى دل او * درست گويى شد نيمى از زكال آتش شكفته لاله نعمان به تل تو پندارى * برنگ زر طلى تابد از طلا آتش كجا شد آنكه شبى ديد آتشى ز درخت * بگو بيا و ببين بار هر نهال آتش مگر سده است كه هرجا كه ديده بگمارم * همه ز سوى يمين بينم و شمال آتش ز عكس عكس هلال ار هلال بهره برد * چو نخل طور درخشد از آن هلال آتش به روى لاله ز مشك تر است خوشحالى * شگفت شد كه پذيرد ز مشك خال آتش بلندپايه درخشان و برترىطلب است * ربوده گويى از طبع شه خصال آتش سرشته است ز همت سرشت روشن او * چنان كه دارد با نور اتصال آتش به قتل خصم نداند درنگ خنجر تو * به سوختن ندهد پنبه را مجال آتش به باطل و به بطل خنجر تو يكسانست * نسا نداند در سوزش از رجال آتش در اين بهار به عشرت گذار و زان مى نوش * كه در طراوت آبست و در فعال آتش