تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1871

مساهمون:

ص١٨٧١
سگى ماده است دنيا و سگى نر طالب دنيا * كه دشوارست اخراج از وى ار آسانست ادخالش مگر از سردى آب قناعت بفسرد اين سگ * و گرنه ناگزيرستى كه پيوندد به دنبالش غزاى نفس نى چونان غزاى ديگران آمد * كه اينجا ناتوانانند خود اشجاع و ابطالش هم آورد هواى نفس را پامال اگر خواهى * ز لا بايد زدن بر سر همى هر لحظه كوپالش تو را ماريست اندر جامه بركش جامه هان از بر * و گرنه بركشد زودت ز بر خود دست غسالش تو را ترياق دانى چيست ذكرى بىزبان سر * كه اسباب ريا آن ذكر كش قيلى است يا قالش نه ذكرى كان به حرف و صوت و لفظ آيد چو هر ذكرى * كه مىدانند و مىخوانند هر قصاب و بقالش چنان يادى كه جانت نيز از آن آگاه كم باشد * نه تعريفش نه تنكيرش نه اخفافش نه اثقالش نمىشايد درين توفان پناه از كوه چون كنعان * كه توفان بگذرد آسان ز هر كوه و ز اتلالش مگر در كشتى نوح اندر آيى مر سلامت را * كه عاصم نيست كوهى هرگزت زين سيل سيالش نجات اندر شريعت دان و زى صاحب‌شريعت ران * سفينهء نوح نبود غير حب احمد و آلش دريغ آنكو نفور از آدم و الفت به ابليسش * دريغ آنكو نفير از مهدى و راحت ز دجالش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1871 | رضا قليخان هدايت