سگى ماده است دنيا و سگى نر طالب دنيا * كه دشوارست اخراج از وى ار آسانست ادخالش
مگر از سردى آب قناعت بفسرد اين سگ * و گرنه ناگزيرستى كه پيوندد به دنبالش
غزاى نفس نى چونان غزاى ديگران آمد * كه اينجا ناتوانانند خود اشجاع و ابطالش
هم آورد هواى نفس را پامال اگر خواهى * ز لا بايد زدن بر سر همى هر لحظه كوپالش
تو را ماريست اندر جامه بركش جامه هان از بر * و گرنه بركشد زودت ز بر خود دست غسالش
تو را ترياق دانى چيست ذكرى بىزبان سر * كه اسباب ريا آن ذكر كش قيلى است يا قالش
نه ذكرى كان به حرف و صوت و لفظ آيد چو هر ذكرى * كه مىدانند و مىخوانند هر قصاب و بقالش
چنان يادى كه جانت نيز از آن آگاه كم باشد * نه تعريفش نه تنكيرش نه اخفافش نه اثقالش
نمىشايد درين توفان پناه از كوه چون كنعان * كه توفان بگذرد آسان ز هر كوه و ز اتلالش
مگر در كشتى نوح اندر آيى مر سلامت را * كه عاصم نيست كوهى هرگزت زين سيل سيالش
نجات اندر شريعت دان و زى صاحبشريعت ران * سفينهء نوح نبود غير حب احمد و آلش
دريغ آنكو نفور از آدم و الفت به ابليسش * دريغ آنكو نفير از مهدى و راحت ز دجالش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1871
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٧١