تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1870

مساهمون:

ص١٨٧٠
دودست نفس را بربند و پس بگشا در تقوى * كه تا ناقص نسازى قوتش صعب است اكمالش چو نفست ممتلى از لقمهء حرص است و امعا شد * بود راه نفس بستن گشادن عرق قيفالش نكو بين تات نفريبد كه اينجا دوى شوهركش * ز خون و خاك دامادان بود اين غازه و خالش كجا مردى بدين صد مرده بىپرده بگرايد * كه همچون لوليان هر لحظه با غير است ايصالش چو وقت كامرانى و تن آسانى كران گيرد * چو آن لولى كه از زانى گريزان گاه انزالش به فعل او نظر بگشا و اصلش را تصور كن * بلى بر اصل هركس پى توان بردن ز افعالش برو آن كاسهء سر بين كه بودى تاج فغفورش * بيا اين كاخ بىدر بين كه خواندى قصر چيپالش زهى جاهل كه بىحاصل بخسبد در نيستانى * كه گرگى زير هر برگى و شيرى پشت هر نالش بود پيدا كزين بيدا نخواهد رستن آن شيدا * كه مرد بوش جمل گرديده و غولست جمالش صحيفهء تن همى از يكدگر شيرازه‌اش پاشد * به داروى طبيبان چند شايد بود وصالش دلال لوليان دارى و مردان جويى * دگر جا كاين دلال اينجا كم از مويى و دلالش جهان پرانگبين كندوى و مشتاقش مگس‌آسا * كه خوش بربست چون بنشست خوردن را پروبالش