گرفته تندى و تيزى تو گويى اندر دهر * همى ز خوى تو وز تيغ شهريار الماس
به ياد تيغ تو گر ابر بر چمن بارد * به جاى برگ برويد ز شاخسار الماس
برنگ اگرچه سپيد است و صافى ار جويد * دمى خلاف تو گردد سياه و تار الماس
ببيند ار گهر خنجر تو از خجلت * برنگ گردد چون دانههاى نار الماس
به پيش جود تو يكلحظه خود وفا نكند * اگر برويد از كوه مرغزار الماس
و له
زاغ ز نگارگون چو كرد لباس * آب شنگرف رنگريز به كماس
آتش تر در آب خشك فروز * تا ببينى عقيق در الماس
بود آتش ستاده و آب روان * طرفه حاليست بر خلاف قياس
همچو عيسى كه زاد ششماهه * هست ششماهه و روان دناس
گرنه عيسى است چون كند با ما * كار عيسى بعاذر از انفاس
ور سرافيل نيست چون ز دمش * روح يابد به جسم استيناس
ور نه تيغ امير چون بدمى * بشكفد از زرير رخ روناس
در حكمت و موعظه و نصيحت نفس گويد
نبندد هيچ مقبل دل بر اين دنيا و اقبالش * كه در لوزينه پنهان سير و در مى زهر قتالش
حكيم عقل گريان بر تو كز جراره مسمومى * همى خائن كرفس از بهر دفع زهر و ابطالش
نهان موش فنا در زير ميزت بهر مىزيدن * تو خوشدل با پلنگ نفسى و با زخم چنگالش
رمد دارد تو را چون ديدهء دل نيستت بينش * شيافى بايد اول چاره را پس كحل كحالش