تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1869

مساهمون:

ص١٨٦٩
گرفته تندى و تيزى تو گويى اندر دهر * همى ز خوى تو وز تيغ شهريار الماس به ياد تيغ تو گر ابر بر چمن بارد * به جاى برگ برويد ز شاخسار الماس برنگ اگرچه سپيد است و صافى ار جويد * دمى خلاف تو گردد سياه و تار الماس ببيند ار گهر خنجر تو از خجلت * برنگ گردد چون دانه‌هاى نار الماس به پيش جود تو يك‌لحظه خود وفا نكند * اگر برويد از كوه مرغزار الماس

و له

زاغ ز نگارگون چو كرد لباس * آب شنگرف رنگ‌ريز به كماس آتش تر در آب خشك فروز * تا ببينى عقيق در الماس بود آتش ستاده و آب روان * طرفه حاليست بر خلاف قياس همچو عيسى كه زاد شش‌ماهه * هست شش‌ماهه و روان دناس گرنه عيسى است چون كند با ما * كار عيسى بعاذر از انفاس ور سرافيل نيست چون ز دمش * روح يابد به جسم استيناس ور نه تيغ امير چون بدمى * بشكفد از زرير رخ روناس

در حكمت و موعظه و نصيحت نفس گويد

نبندد هيچ مقبل دل بر اين دنيا و اقبالش * كه در لوزينه پنهان سير و در مى زهر قتالش حكيم عقل گريان بر تو كز جراره مسمومى * همى خائن كرفس از بهر دفع زهر و ابطالش نهان موش فنا در زير ميزت بهر مىزيدن * تو خوش‌دل با پلنگ نفسى و با زخم چنگالش رمد دارد تو را چون ديدهء دل نيستت بينش * شيافى بايد اول چاره را پس كحل كحالش