تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1868

مساهمون:

ص١٨٦٨
نه از كسوف بود زحمتى به پيكر مهر * نه از خسوف رسد آفتى به جرم قمر كه مهر روشن گردد اگر شود تيره * كه ماه فربى گردد اگر شود لاغر به نظم ملك محمد شه آن نمود اين صدر * كه بهر رونق دين محمدى حيدر هرآن‌كه حكمت اين پير ديد و شاه جوان * دگر سخن ز ارسطو نكرد و اسكندر نه وهم دارد نه سستى و نه خشم و نه طبع * نه مكر داند و نه حيلت و نه شور و نه شر همه حضور و شهود و همه صفاى و وفاست * همه روان و دماغ و همه دلست و جگر

و له ايضا

به پيرى مر مرا دل شد گرفتار * به مرمردل جوانى لاله‌رخسار دو ابرويش دو مشك اندوده محراب * دو گيسويش دو قير آموده زنار كله از فرق خود امروز بنهاد * وثاقم كرد پر از مشك تاتار شبى ديدم مر آن را روز در بر * گلى ديدم مر آن را غنچه بر بار مرا معشوق خود زين‌گونه بايد * غزل‌گوى و غزلخوان و قدح‌خوار مرا پيرانه سر عشقى است پخته * نگارى پخته‌ام باشد سزاوار ننالاند مرا چون رعد بهمن * نگرياند مرا چون ابر آزار درآيد در برم شب آن‌چنان تنگ * كه پندارى يكى پود و يكى تار در آغوشش چنان گيرم كه جامه * نگنجد در ميان ما بناچار چنين محبوب در چنگ من آيد * ز عون و رحمت داراى قاجار شهنشاه معظم ناصر الدّين * خداوند جهانگير جهاندار

قصيدهء مردف در مدح شهريار معظم

صفت گرفته ز مژگانت اى نگار الماس * كه مىكند ز دل مردمان گذار الماس مرا فراق تو آخر كشد بلى كشدش * گرفت در جگر مرد چون قرار الماس شنيده‌ام كه ز تأثير مشترى و زحل * همى به سنگ درون گردد آشكار الماس اگر ز تابش چهر تواش رسد اثرى * شود برنگ چو ياقوت آبدار الماس