نه از كسوف بود زحمتى به پيكر مهر * نه از خسوف رسد آفتى به جرم قمر
كه مهر روشن گردد اگر شود تيره * كه ماه فربى گردد اگر شود لاغر
به نظم ملك محمد شه آن نمود اين صدر * كه بهر رونق دين محمدى حيدر
هرآنكه حكمت اين پير ديد و شاه جوان * دگر سخن ز ارسطو نكرد و اسكندر
نه وهم دارد نه سستى و نه خشم و نه طبع * نه مكر داند و نه حيلت و نه شور و نه شر
همه حضور و شهود و همه صفاى و وفاست * همه روان و دماغ و همه دلست و جگر
و له ايضا
به پيرى مر مرا دل شد گرفتار * به مرمردل جوانى لالهرخسار
دو ابرويش دو مشك اندوده محراب * دو گيسويش دو قير آموده زنار
كله از فرق خود امروز بنهاد * وثاقم كرد پر از مشك تاتار
شبى ديدم مر آن را روز در بر * گلى ديدم مر آن را غنچه بر بار
مرا معشوق خود زينگونه بايد * غزلگوى و غزلخوان و قدحخوار
مرا پيرانه سر عشقى است پخته * نگارى پختهام باشد سزاوار
ننالاند مرا چون رعد بهمن * نگرياند مرا چون ابر آزار
درآيد در برم شب آنچنان تنگ * كه پندارى يكى پود و يكى تار
در آغوشش چنان گيرم كه جامه * نگنجد در ميان ما بناچار
چنين محبوب در چنگ من آيد * ز عون و رحمت داراى قاجار
شهنشاه معظم ناصر الدّين * خداوند جهانگير جهاندار
قصيدهء مردف در مدح شهريار معظم
صفت گرفته ز مژگانت اى نگار الماس * كه مىكند ز دل مردمان گذار الماس
مرا فراق تو آخر كشد بلى كشدش * گرفت در جگر مرد چون قرار الماس
شنيدهام كه ز تأثير مشترى و زحل * همى به سنگ درون گردد آشكار الماس
اگر ز تابش چهر تواش رسد اثرى * شود برنگ چو ياقوت آبدار الماس