تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1865

مساهمون:

ص١٨٦٥

و له

چمان درين چمنم با بهار سيم‌تنم * تهيست انجمنم از رقيب و از اغيار دو ديده گه به گل سرخ و گه به عارض دوست * دو لب گهى به مى لعل و گه به لعل نگار بتى چنين كسى ار ديد و بت‌پرست نگشت * رود به بىبصرى وصفش از اولو الابصار خطش اگرچه دميده است تا غلط نكنى * كه كاسته است ز حسنش مگر يكى ز هزار خطى به صفحهء رويش نوشته كاتب صنع * كه حسن زير خط اوست تا به روزشمار كله ز سر چو نهد زلف چون برافشاند * به موى خود نخرد توده‌هاى مشك تتار به باغ سرو بسى ديده‌ام ولى چو قدش * كدام سرو و كىاش اين‌چنين بود رفتار شنيده‌ام شجر الحيه سرو را خوانند * عرب از آنكه به سرو اندر است مسكن مار من اين فسانه همىگفتم و معاينه رفت * كه مار باشد بر سرو راستى بسيار نگر كه قدش سرو است و زلفكان ماران * نگون ز سروش آن مارهاى دل او بار اگرچه مارند آنها ولى منم راقى * كه مىنبينم از آن مارها دمى آزار گهى به گردن خود افكنم سيه‌مارش * گهى به حلقهء آن دست در زنم هموار فسون عشق مرا كرده است مارافساى * اگرچه كارم جان دادنست آخر كار چه جاى مار كه از اژدرش نباشد بيم * هرآن‌كه او را تعويذ مدح صدر كبار

و له ايضا

اى تودهء كافور تو را سلسله از قير * وز يك نگهت كشور دلها همه تسخير گيسوى تو يا سنبل آويخته بر گل * رخسار تو يا باده آميخته با شير زلفين تو چون عنبر و گيسوى تو چون مشك * كى عنبر چون چنبر و كى مشك چو زنجير نخجير شنيدستم شيران را آهوى * آهوى نديدستم شيرانش نخجير از حلقهء زلفت نتوان رست به حيلت * وز حربهء چشمت نتوان جست به تزوير ما بستهء آن حلقه و آزاد نه در بند * ما خستهء آن حربه و دلشاد نه دلگير گر چون تو پرى هست خوشا دعوت احضار * ور چون تو ملك هست زهى صنعت تسخير اى روى تو كمياب‌تر از حاصل اخفا * وى وصل تو ناياب‌تر از صاحب اكسير