و له
چمان درين چمنم با بهار سيمتنم * تهيست انجمنم از رقيب و از اغيار
دو ديده گه به گل سرخ و گه به عارض دوست * دو لب گهى به مى لعل و گه به لعل نگار
بتى چنين كسى ار ديد و بتپرست نگشت * رود به بىبصرى وصفش از اولو الابصار
خطش اگرچه دميده است تا غلط نكنى * كه كاسته است ز حسنش مگر يكى ز هزار
خطى به صفحهء رويش نوشته كاتب صنع * كه حسن زير خط اوست تا به روزشمار
كله ز سر چو نهد زلف چون برافشاند * به موى خود نخرد تودههاى مشك تتار
به باغ سرو بسى ديدهام ولى چو قدش * كدام سرو و كىاش اينچنين بود رفتار
شنيدهام شجر الحيه سرو را خوانند * عرب از آنكه به سرو اندر است مسكن مار
من اين فسانه همىگفتم و معاينه رفت * كه مار باشد بر سرو راستى بسيار
نگر كه قدش سرو است و زلفكان ماران * نگون ز سروش آن مارهاى دل او بار
اگرچه مارند آنها ولى منم راقى * كه مىنبينم از آن مارها دمى آزار
گهى به گردن خود افكنم سيهمارش * گهى به حلقهء آن دست در زنم هموار
فسون عشق مرا كرده است مارافساى * اگرچه كارم جان دادنست آخر كار
چه جاى مار كه از اژدرش نباشد بيم * هرآنكه او را تعويذ مدح صدر كبار
و له ايضا
اى تودهء كافور تو را سلسله از قير * وز يك نگهت كشور دلها همه تسخير
گيسوى تو يا سنبل آويخته بر گل * رخسار تو يا باده آميخته با شير
زلفين تو چون عنبر و گيسوى تو چون مشك * كى عنبر چون چنبر و كى مشك چو زنجير
نخجير شنيدستم شيران را آهوى * آهوى نديدستم شيرانش نخجير
از حلقهء زلفت نتوان رست به حيلت * وز حربهء چشمت نتوان جست به تزوير
ما بستهء آن حلقه و آزاد نه در بند * ما خستهء آن حربه و دلشاد نه دلگير
گر چون تو پرى هست خوشا دعوت احضار * ور چون تو ملك هست زهى صنعت تسخير
اى روى تو كميابتر از حاصل اخفا * وى وصل تو نايابتر از صاحب اكسير