دو بود و چار شد از تيغ شاه مركب و مرد * بلى دو چار شود چون شود به تيغ دو چار
هنوز اگر سوى آن مملكت كسى گذرد * بود علامت آن خستگان در آن بسيار
بدان زمين بگذشتم من و نمودندم * كه اين زمين مصافست و پهنهء پيكار
يكى بيابان ديدم دو دوزخى در تف * نسيم آن به مثل گرم چون تفى از نار
زمين آنهمه زرد و گياه آنهمه سرخ * ز استخوان بد و از خون كشته و مردار
هرآن غراب كه بر آن تراب منزل داشت * چو نوك طوطى سرخش بدى ز خون منقار
ز بسكه كاسهء سر بود و كمچهء ساعد * دكان كلهپزان بود و دكهء كشتار
مگر تو گويى بر ميزبانى دد و دام * كشيده خوانى كش تيغ شاه خوانسالار
و له من قصائده
برخاست ز مرغ سحر صفير * خيز اى ختنى ترك بىنظير
منقل بنه و مرغ و باب زن * شنگرف برافشان به روى قير
هان آتش چون آبم آر زود * گر آتش سوزنده گشت دير
زان خمر كهن يك قرابه بود * بفكن سرش ار بر سرش خمير
وان نيز اگر نيست ساغرى * زان آب چو آتش به ناگزير
الماس مذابم بده كه طبع * افسرده ز كافور ز مهرير
بگر اى به رود و بكش سرود * اى در همه شهر از هنر شهير
تا چند من و نالههاى زار * امروز تو و نغمههاى زير
برفى به زمين درنگر شگرف * ابرى به هوا برنگر مطير
پرمرمر و يشم است و سيم و طلق * كوه و چمن و دشت و آبگير
چون دكهء زراد هر شمر * چو كلبهء حداد هر غدير
آنجاست ز بس تودهتوده درع * اينجاست ز بس دستهدسته تير
در خود و زره بين زمين ز بيم * تا تيرفشان شد كمان تير
كه زال زرى شد برهنه سر * تا بهمن دى رفت بر سرير
امروز به الماسگون پرند * گيتى كه ديش زمردين حرير