تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1861

مساهمون:

ص١٨٦١
دو بود و چار شد از تيغ شاه مركب و مرد * بلى دو چار شود چون شود به تيغ دو چار هنوز اگر سوى آن مملكت كسى گذرد * بود علامت آن خستگان در آن بسيار بدان زمين بگذشتم من و نمودندم * كه اين زمين مصافست و پهنهء پيكار يكى بيابان ديدم دو دوزخى در تف * نسيم آن به مثل گرم چون تفى از نار زمين آن‌همه زرد و گياه آن‌همه سرخ * ز استخوان بد و از خون كشته و مردار هرآن غراب كه بر آن تراب منزل داشت * چو نوك طوطى سرخش بدى ز خون منقار ز بس‌كه كاسهء سر بود و كمچهء ساعد * دكان كله‌پزان بود و دكهء كشتار مگر تو گويى بر ميزبانى دد و دام * كشيده خوانى كش تيغ شاه خوانسالار

و له من قصائده

برخاست ز مرغ سحر صفير * خيز اى ختنى ترك بىنظير منقل بنه و مرغ و باب زن * شنگرف برافشان به روى قير هان آتش چون آبم آر زود * گر آتش سوزنده گشت دير زان خمر كهن يك قرابه بود * بفكن سرش ار بر سرش خمير وان نيز اگر نيست ساغرى * زان آب چو آتش به ناگزير الماس مذابم بده كه طبع * افسرده ز كافور ز مهرير بگر اى به رود و بكش سرود * اى در همه شهر از هنر شهير تا چند من و ناله‌هاى زار * امروز تو و نغمه‌هاى زير برفى به زمين درنگر شگرف * ابرى به هوا برنگر مطير پرمرمر و يشم است و سيم و طلق * كوه و چمن و دشت و آبگير چون دكهء زراد هر شمر * چو كلبهء حداد هر غدير آنجاست ز بس توده‌توده درع * اينجاست ز بس دسته‌دسته تير در خود و زره بين زمين ز بيم * تا تيرفشان شد كمان تير كه زال زرى شد برهنه سر * تا بهمن دى رفت بر سرير امروز به الماس‌گون پرند * گيتى كه ديش زمردين حرير