تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1859

مساهمون:

ص١٨٥٩
غلتان به خون بريده سر سروران * چون گوى زخم يافته در لاله‌زار بر پشت اسب پيكر گردان ز تير * چون خارپشت بر كمر كوهسار ما راستش آن كمان و خدنگش دران * لرزان زبان مار كه در كام مار

و له ايضا

به سنبل دلم برده سروى سمنبر * كه صد دسته از سنبلش بر سمن بر به چهره به مانند رخشان ستاره * به بالا به كردار سيمين صنوبر مهى ناردان لب بتى نارون قد * دو گلنار بر بار و دو نار بر بر لبش لعل سوده برش سيم ساده * برو ماه تابان به مو مشك اذفر به گونه چو لاله به دندان چو لؤلؤ * به لب همچو مرجان به دل همچو مرمر به گوهر برش هشته دو رشته مرجان * به مرجان درش رسته دو رسته گوهر دو امرود شاداب شيرين نازك * بر آن قد چون رسته از سيم عرعر تنى كوثرآسا و سيمين دو پستان * حبابى دو برجسته بر آب كوثر برآشفته و خفته گيسوش پرچين * پراكنده و جمع زلفش معنبر زمانى چو عقرب زمانى چو ارقم * گهى همچو چوگان گهى همچو چنبر ز زلفين او گه برش راست خفتان * ز گيسوى او گه سرش راست مغفر شه نيكوانست و بر فرق دارد * گه از نافه گرزن گه از مشك افسر بهار و بهشت است گويى مجسم * پرى و فرشته است گويى مصور نه آن چشم و زلف است و ابروى و مژگان * كه هندوى و جادوى و خونريز كافر بخواهند برد اين چهار آخر از من * يكى دل يكى دين يكى جان يكى سر

و له

بهار چهره بتا خود تو باغى و گلزار * مرا به باغ چه دعوت كنى به فصل بهار اگر به باغ گل و سوسن است و سنبل و سرو * تو راست آن‌همه بر سرو و سرو در رفتار تو به ز باغى و از گلستان گل تو فزون * به هركجا كه نشينى به پا شود گلزار