تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1857

مساهمون:

ص١٨٥٧
سور و سرورت دهد به دل مى زرين * خاصيت زعفران چنين بود و زر موكب بهمن به جنبش آمده وز عجز * كوه چو دستان برهنه كرده همى سر ابر شتابان به چرخ يا كه روانست * زورق قيرين درون لجهء اخضر قطره باران كه متصل چكد از ابر * زورق او را تو گويى آمده لنگر كوه شنيدم بجنبش آيد و رفتار * روز قيامت به امر خالق اكبر كوه روان در هوا چراست به جنبش * گاه قيامت نبود و موعد محشر گوهر خيزد ز قعر بحر و شگفتا * كوه روان در هوا بريزد گوهر ساده‌بتى جوى و پس ز باده بطى خواه * رنگ مى و رنگ وى به گونه برابر سرخ‌لبى سخت‌دل كه از لب و از دل * سرخى مرجان ربود و سختى مرمر خوبى رخساره و نكويى بالاش * باج ز كشمير جست ساو ز كشمر چشم و لبش گاه دلبرى و حلاوت * طرز ز آهو گزيد و طعم ز شكر زلف بچهرش چو از نسيم بجنبد * گردد تابنده چهره‌هاش فزون‌تر از پى تابش همىزنند تو گويى * مروحه‌يى از پر غراب بر آذر بس‌كه دل عاشقان به زلف درازش * همچو فلك در كمند پرخم داور هركه در ايوان بديد رويش و رايش * روح مجسم بديد و عقل مصور روزى كز مرد خيره ديده انجم * وقتى كز گرد تيره چشمهء خاور رمح به هر سو خزنده بر صفت مار * خشت به هرجا پرنده همچو كبوتر صحرا دريا ز خون و مركب مردان * همچو سمارى به بحر گشته شناور بعد يكى حمله تو هركه زند تيغ * بر سپه خصم ضربتى است مكرر كآنچه در آنها سر است آن‌همه بىتن * و آنچه ازينها تن است آن‌همه بىسر هركه مقدم بود ز لشكر اعدا * روز نبرد تو كشته گشته مؤخر

در تتبع قصيدهء حكيم فرخى سيستانى

شنگرفت ريخت باز دمن در كنار * زنگار پخت باز چمن بر عذار شنگرف بين كه غاليه‌اش در ميان * زنگار بين كه بهر منش بر كنار