چون چشمكان خود شده فتان و نيممست * چون زلفكان خود شده پيچان و بىقرار
چون بدر كز شفق بدرخشد به شامگاه * رويش ز لاله رنگ سر آغوشش آشكار
پيشم فرارسيد و فروديد و خيره ماند * كاينك رسيد موكب مسعود شهريار
برداشتم ترانه و بنگاشتم روان * برنامه اين چكامهء زيباى خوشگوار
زينپس بزين ببايدت اى مسند افتخار * كامد خديو راد فريدونفر از شكار
از جسم صيدكرده همه غارها چو كوه * وز سم رخش كرده همه كوهها چو غار
شيران ازو تپيده به سوراخهاى مور * پيلان ازو خزيده به آرامگاه مار
از شاخ رنگ هر طرفى كرده سنگلاخ * وز خون شير هر چمنى كرده لالهزار
زان صيدگه كه كرده ملك اندر آن مكان * وان رهگذر كه جسته سپاهش از آن گذار
خنجر همىبرويد زينپس به جاى برگ * پيكان همىبرآيد ديگر به جاى خار
روناس باشد آنجا رويان بكشتمند * خوناب باشد آنجا جارى به جويبار
صدساله وحش و طير ز يك هفته صيد و سير * در اين فراخ دير بماندند زلهخوار
زانجا هرآنكه پويد ازينپس كند نظر * زان خشكاستخوان سمنستان به هر كنار
كرده مقام در سمنستان غرابكان * چونان به مرز روم سياهان زنگبار
در تتبع قصيدهء حكيم قطران الجبلى التبريزى
دردى و آذر مباش بىمى و آذر * بىمى و آذر مباش دردى و آذر
آتش بگشاده اين به گرمى و تندى * باده بربسته آن به صافى و جوهر
گونهء الماس چون گرفت زمرد * گونه ياقوت و لعل بخش به ساغر
ابر به پا شد به تل چو سودهء كافور * بر تل مرجان بپاش تودهء عنبر
كانون را گلبنى نماى به كانون * وان گل تابان به رنگ لالهء احمر
طبع جهان چون ز برد خشك شد و سرد * زاب تر و گرم طبع گرم كن و تر
مجمرى افروز همچو چهر بتى مست * چون به رخش زلف دود عود به مجمر
بادهء احمر خلايق ار چه پسندند * پند نيوش و بنوش بادهء اصفر
اصفر و گلگون به رنگ سودهء شنگرف * لعلى و زرين به تاب شعلهء آذر