تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1855

مساهمون:

ص١٨٥٥
به صورت و به صفت هركه ديديش گفتى * وجودش از مه و بهرام يافته است اثر به دو به داده فرنگيس گفتيا صورت * به دو سپرده فرامرز گفتى اى پيكر نشست و خواست ز من مژده و به پايان برد * حديث خلعت و رسم پذيره سرتاسر به بادپاى همايى برآمدم چالاك * كه با دو مرغ ازو نگذرد به پويه و پر جهان به رامى خاك و به گرمى آتش * روان به نرمى آب و به تندى صرصر به هركجا كه رسيدم همه دف و طنبور * به هر چمن كه چميدم مه مى و ساغر زمين چو بستان از عكس بادهء گلگون * هوا چو قطران از دود نافهء اذفر ستوده خاك ز بس رزمه‌رزمه از ديباه * سياه باد ز بس توده‌توده از عنبر دورويه صف زده مردان شهر از برسد * چو يك خيابان كز هر دو روى رسته شجر گروهى انبه پيش آمدن نه‌شان يارا * چو قوم يأجوج از پشت سد اسكندر هزار برجيس آنجا نشسته با دستار * هزار بهرام آنجا ستاده با خنجر بناگه از در شه توپ آهنين زد برق * ز ناى تنين برخاست نعرهء تندر نصير ملت و بنياد مجد و رونق ملك * جهان جود و سپهر جلال و چرخ هنر سخن شريف نشد تا ازو نيافت قبول * خرد عزيز نشد تا ازو نجست خطر به هر كمال كه بسرايمش خجل گردم * از آكه دست و دلش هر كمال را مصدر شگفتم آيد كاندر تنى دوعالم را * چگونه تعبيه كرد است ايزد دوار هزار گيتى بنهفته در يكى مردم * هزار گردون بسرشته در يكى پيكر هنوز بيضهء شمشير او به خارا بود * كه بود خارا از بيم آن كفيده جگر هنوز آهن پيكان او در آتش تافت * كه چرخ قوسى آماده داشت هفت سپر سخن چه رتبت دارد به درگه دارا * شبه چه قيمت دارد به مخزن گوهر

هم در مدح حضرت ممدوح خود گويد

باغ مرا چهر من آمد مرا به سر * خندان و برشكفته چو باغى كه در بهار تاب قمر سترده به خورشيد تابناك * آب شكر ببرده به ياقوت آبدار زلفش به چهره چونكه نهى قير بر سمن * غازه به گونه چونكه كنى شير در عقار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1855 | رضا قليخان هدايت