مربى است چو ما را سپهر بىآرام * چگونه باشد آراممان به دهر اندر
به آب تلخ كجا جاى گيرد آن ماهى * كه غوطه تاند خوردن به زمزم و كوثر
كبوترى ز چه در كنج آشيانه خزد * كه در چمن بتواند پريد شام و سحر
كه گفته در همه ايرانزمين كريمى نيست * خزينههاى كرم را كه قفل زد بر در
يكى كريم نشان دارم از نژاد بزرگ * كه نزد همت او سيم و زر چو خاكستر
چه سالها كه ازو داشت مالها مخزون * هرآنكه روزى بودش بر آستان چاكر
جها به راى و بزرگى و راحتست و كرم * نه رنج دارا ماند و نه گنج اسكندر
بميرد آنچه به دنياست تا به سالى صد * نميرد آنكه كريم است تا صف محشر
ز عنصرى و معزيست نامشان زنده * كجاست دولت محمود و صولت سنجر
بقا به شعر صبا جست خسرو مغفور * نه از خزينه و از تيغ و جوشن و مغفر
كريم كيست در اين عهد ناصر الدّين شاه * لئيم كيست جز او هركه هست در كشور
به خورد پايه و قدرش دهند گر ملكى * سزاست ملكتش از مصر تا به كالنجر
بلند سرو نباشد چو قد او به خرام * تمام ماه نيايد چو روى او به نظر
چو برنشيند بر پشت اسب از بر كوه * ز سيم رسته تو گويى يكى شگرف شجر
يكى شجر كه مر او راست جاه و دولت برگ * يكى شجر كه مر آن راست جود و رافت بر
سپهر گويى بدر و هلال دارد جمع * چو جنبش آرد در كينه با حسام و سپر
يكى سر است و بسرها همىزند شمشير * يكى تنست و به تنها همىدرد لشكر
در اقتفاى به قصيدهء حكيم عنصرى بلخى رحمه الله
مرا دلبرده دلدارى ظريف و دلكش و دلبر * مرا خون خورده خونخوارى حريف و رند و رامشگر
به بزم سرخوشى زهره به شهر دلكشى شهره * دو جادو مار و لب مهره دو هندو عود و رخ مجمر
نگارى چاردهساله به لب لعل و به رخ لاله * به لعلش اندرون ژاله به لاله واژگون عنبر