طاعت شرع برگزين بر شعر * كه شعيرى به است زين اشعار
و له ايضا
سر زده رفتم شبى به خانهء دلدار * در به رخم برگشاد و داد مرا بار
آمد و بنشست و رفت و در برم آورد * نقل و كباب و گل و مل و دف و مزمار
چون كله از سر نهاد و طره برافشاند * خانه او شد به بوى طبلهء عطار
نىنى يك كاروان مشك رسيدند * گفتى در آن سر از كشور تاتار
رويش مىتافت زير زلف سياهش * چون مه روشن كه بردمد به شب تار
ابروى و چشمى نهاده تير به قتلم * گفتى اندر كمان دو ترك كماندار
دندان لؤلوئى و آن لبانش چو مرجان * بر سر مرجان نشسته گرد ز زنگار
تا مرفق برزد آستين عيان كرد * ساعد سيمين خويش آن مه طرار
ساغر بلور را به پنجهء چون عاج * كرد قرين و نمود پرگل و گلنار
لالهاى آمد مرا به ديده كه ساقش * بود ز سيم سپيد و نقرهء بىبار
پيش من آورد و با دو دست گرفتم * بوسه زدم ده به دست ماه ده و چار
لب به لب جام برنهادم و در كام * ريختم آن آب آتشين همه يكبار
نقلم آورد و گفتمش نخورم نقل * بوسى از آن لب ز نقل بهتر بسيار
لعل فراز آوريد و كرد چو غنچه * يعنى بر اين سخن ندارم انكار
من ز ميان لبانش بوسه ربودم * نيمى ازين نيم از آن مزيدم هموار
و له
مرا همى ز سفر منع كمتر اى دلبر * از آنكه فايدهها هست مرد را به سفر
به ضد شناسد هر چيز آدمى بىشك * كه شب شناختى ار روز را نبودى خور
بلى سفر ز سقر قطعهايست قطعا ليك * بهشت را نبود قدر بىوجود سفر
وجود يكسره در جنبش است اگر بينى * كمال جويد هر تن به سيرتى ديگر
دو دم جهان به يكى حال نيست كز تمكين * سرشته نيست وجودى ز ديو و جن و بشر