تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1852

مساهمون:

ص١٨٥٢
طاعت شرع برگزين بر شعر * كه شعيرى به است زين اشعار

و له ايضا

سر زده رفتم شبى به خانهء دلدار * در به رخم برگشاد و داد مرا بار آمد و بنشست و رفت و در برم آورد * نقل و كباب و گل و مل و دف و مزمار چون كله از سر نهاد و طره برافشاند * خانه او شد به بوى طبلهء عطار نىنى يك كاروان مشك رسيدند * گفتى در آن سر از كشور تاتار رويش مىتافت زير زلف سياهش * چون مه روشن كه بردمد به شب تار ابروى و چشمى نهاده تير به قتلم * گفتى اندر كمان دو ترك كماندار دندان لؤلوئى و آن لبانش چو مرجان * بر سر مرجان نشسته گرد ز زنگار تا مرفق برزد آستين عيان كرد * ساعد سيمين خويش آن مه طرار ساغر بلور را به پنجهء چون عاج * كرد قرين و نمود پرگل و گلنار لاله‌اى آمد مرا به ديده كه ساقش * بود ز سيم سپيد و نقرهء بىبار پيش من آورد و با دو دست گرفتم * بوسه زدم ده به دست ماه ده و چار لب به لب جام برنهادم و در كام * ريختم آن آب آتشين همه يك‌بار نقلم آورد و گفتمش نخورم نقل * بوسى از آن لب ز نقل بهتر بسيار لعل فراز آوريد و كرد چو غنچه * يعنى بر اين سخن ندارم انكار من ز ميان لبانش بوسه ربودم * نيمى ازين نيم از آن مزيدم هموار

و له

مرا همى ز سفر منع كمتر اى دلبر * از آنكه فايده‌ها هست مرد را به سفر به ضد شناسد هر چيز آدمى بىشك * كه شب شناختى ار روز را نبودى خور بلى سفر ز سقر قطعه‌ايست قطعا ليك * بهشت را نبود قدر بىوجود سفر وجود يكسره در جنبش است اگر بينى * كمال جويد هر تن به سيرتى ديگر دو دم جهان به يكى حال نيست كز تمكين * سرشته نيست وجودى ز ديو و جن و بشر