تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1850

مساهمون:

ص١٨٥٠
صورت آرى چگونه بنمايد * چون به آيينه برنشست غبار خاصه آيينه‌اى كه صيقل عشق * نزدايد ز چهره‌اش زنگار خه‌خه اى عارفان دولت‌جوى * وه‌وه اى مفتيان رشوت‌خوار شرع داناست شرمى از احمد * عشق بيناست شرمى از دادار جود او بر كباير است شفيع * نى كه خود شافع صغار و كبار

مطلع ثانى در تجريد و تفريد و توحيد

زهى اى جان عاشق هشيار * از دوعالم كناره‌گير كنار در دوعالم چه جويى آن منزل * كه دوعالم دو خشتش از ديوار دوجهان راستى دو منزل دان * راه بس تا به كعبهء ديدار هرك را شور ليلى اندر سر * كى شكيبد به شهر يا كهسار پا نهد بالغدو و الآصال * ره رود بالعشى و الابكار تاج خواند به تاركش گر تيغ * گل شمارد به مقدمش گر خار گه چو طيفور سر نهد در راه * گه چو منصور پا نهد بر دار تا به جايى رسد كه درنگرد * ليس فى الدار غيره ديار هرچه را غير ديد بيند عين * هرچه اغيار يافت يابد يار چهرهء او ببيند از هر پود * نغمهء او نيوشد از هر تار چارتكبير گوى با سه طلاق * بر سه و هشت و پنج و هفت و چهار از طبايع كسى مجوى تبع * هم ز گردون طمع مدار مدار هم تو گردون شو و تو هم گيتى * هم تو ثابت شو و تو هم سيار عالمى باش فارغ از عالم * در تو خود سال و ماه و ليل و نهار عرصه‌اى باش خالى از گيتى * در تو خرد و بزرگ و روشن و تار جسته تسليم هركجا تسبيح * بسته زنار هركجا زنار چون چنين شد چنان شود كه شوى * مطلع بر حقايق اسرار