مطلع ثالث تخلص به مدح سلطان اوصيا و اوليا
نقش اين پردهء خجسته شعار * نه به بازيست يا اولو الابصار
شده پرخون ز كار اين پرده * دل من پرده پرده همچون نار
پردهء دل ز فكر پرخون شد * و اندرين پرده كس ندادش بار
هم در اين پرده هردم آهنگى است * به ز آواى بربط و مزمار
گر نيايد به گوش ما چه شگفت * كه حجابست پردهء پندار
پرد در پرده چيست كان شاهد * غير بىپردگى ندارد كار
پرده ماييم ور نه پرده نماند * ز آتش عشق پيش چهرهء يار
راز در پرده چند شايد گفت * به كه بىپرده گردد اين گفتار
خواست از پرده چون برون آيد * شاهد غيب يعنى آن عيار
پردهها ساخت جمله رنگبهرنگ * هردمى در يكى گرفت قرار
سوى هر پرده بيدلى رو كرد * چنگوارش به پرده نالهء زار
تا بديديم آن نگارين دست * پردهء ما دريد دست نگار
گهگه از پرده روى خويش نمود * خلق را فتنه كرد بر ديدار
نور او خود بديدهها پرده است * كه نيفتد نظر بر آن رخسار
پردهدارش بر او بود عاشق * در حريمش گذر دهد دشوار
گرچه آن پردهدار محروم است * محرمان را به دو فتد سروكار
پاسبان جلال سلطانيست * گرد آن پرده روز و شب سيار
آن سراپرده را دريست وسيع * جاى ميران و سروران ديار
گرد آن پرده حاجبان بزرگ * پيش آن پرده مجمع اخيار
فوج آن پرده اولياى عظام * مير آن فوج حيدر كرار
باطن پاك احمد مرسل * پرده ذات ايزد جبار
گرچه پرده است هم ازو گردد * پردهء پيچيده زان خجسته عذار
اى هدايت ازين بيان خاموش * در دلوجان نهان به اين اسرار
در دلوجان سنافزا چه ازين * كه سرايى سخن سنايىوار