تيغش همى به درد چون مرد خود و گبر * خنگش همى به برد چون گرد كوه و در
از برز او درافتد در رعشه ديو و دد * وز گرز او درآيد در لرزه بوم و بر
جوشن و ران به رخش چو البرز جلوهساز * و البرزها به جوشن آورده مستتر
از تير دال پر كه به هر سو همىپريد * سيمرغ بال ريخت ز بالا و دال پر
جر كمان ز شست جهانجوى چون بخاست * از خود بدگمانان انباشت جوى و جر
شمشير شه دريد گوان را به خشم ناف * زوبين شه شكافت سران را به قهر بر
سرها ز تن فكنده شد و بالها ز دوش * از شستها خدنگ و هم از دستها سپر
از خون مرد كرتهء لعلى لباس خاك * وز خاك گرد پردهء نيلى دثار خور
نه جز خم كمندش بدخواه را مناص * نى جز سم سمندش بدخوى را مفر
در مدحت جناب صدر الممالك
گويى كه به گرد رخت آن چنبر عنبر * ماريست سيهگرد مهى برزده چنبر
چون باد بجنباند زلف سيهت را * تابان شود آن چهرهء گلرنگ فزونتر
گويى به كفى مروحهاى از پر زاغ است * وز جنبش آن مروحه روشن كند آذر
جز چشم تو جادو نشنيديم به جنت * جز خال تو هندو بنديديم به كوثر
مانند كبوتر دل ماهست گرفتار * تا جعد تو چون چنگل باز است به پيكر
مار است كبوتر به بر باز تو مشتاق * هرچند گريزان بود از باز كبوتر
چون طرهفشانى بزند طعنهء بىحد * چون چهرهگشايى بكند بذلهء بىمر
بوى تو و موى تو بخر خير و به فرخار * خد تو و قد تو به كشمير و به كشمر
ابروى تو با تن كند آن كار كه شمشير * مژگان تو بر دل زند آن زخم كه خنجر
طوطى است خط سبزت و لعلت گل سورى * زاغيست سر زلفت و رويت مه انور
طوطى تو بگرفته گل سرخ به منقار * گر زاغ تو به نهفته مه بدر به شهپر
اى روح مجسم كه ترا لعل مبسم * ز ابروى موسم بكش آن گوشهء معجر
تا قوس قزح بينم بر تارك خورشيد * چون ابر به يكسو شود از بدر مدور
بر چهرهات آن نقطهء خالست تو گويى * چون نقطهاى از مشك كه بر بدر منور