تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1848

مساهمون:

ص١٨٤٨
تيغش همى به درد چون مرد خود و گبر * خنگش همى به برد چون گرد كوه و در از برز او درافتد در رعشه ديو و دد * وز گرز او درآيد در لرزه بوم و بر جوشن و ران به رخش چو البرز جلوه‌ساز * و البرزها به جوشن آورده مستتر از تير دال پر كه به هر سو همىپريد * سيمرغ بال ريخت ز بالا و دال پر جر كمان ز شست جهان‌جوى چون بخاست * از خود بدگمانان انباشت جوى و جر شمشير شه دريد گوان را به خشم ناف * زوبين شه شكافت سران را به قهر بر سرها ز تن فكنده شد و بالها ز دوش * از شستها خدنگ و هم از دستها سپر از خون مرد كرتهء لعلى لباس خاك * وز خاك گرد پردهء نيلى دثار خور نه جز خم كمندش بدخواه را مناص * نى جز سم سمندش بدخوى را مفر

در مدحت جناب صدر الممالك

گويى كه به گرد رخت آن چنبر عنبر * ماريست سيه‌گرد مهى برزده چنبر چون باد بجنباند زلف سيهت را * تابان شود آن چهرهء گلرنگ فزون‌تر گويى به كفى مروحه‌اى از پر زاغ است * وز جنبش آن مروحه روشن كند آذر جز چشم تو جادو نشنيديم به جنت * جز خال تو هندو بنديديم به كوثر مانند كبوتر دل ماهست گرفتار * تا جعد تو چون چنگل باز است به پيكر مار است كبوتر به بر باز تو مشتاق * هرچند گريزان بود از باز كبوتر چون طره‌فشانى بزند طعنهء بىحد * چون چهره‌گشايى بكند بذلهء بىمر بوى تو و موى تو بخر خير و به فرخار * خد تو و قد تو به كشمير و به كشمر ابروى تو با تن كند آن كار كه شمشير * مژگان تو بر دل زند آن زخم كه خنجر طوطى است خط سبزت و لعلت گل سورى * زاغيست سر زلفت و رويت مه انور طوطى تو بگرفته گل سرخ به منقار * گر زاغ تو به نهفته مه بدر به شهپر اى روح مجسم كه ترا لعل مبسم * ز ابروى موسم بكش آن گوشهء معجر تا قوس قزح بينم بر تارك خورشيد * چون ابر به يك‌سو شود از بدر مدور بر چهره‌ات آن نقطهء خالست تو گويى * چون نقطه‌اى از مشك كه بر بدر منور