تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1846

مساهمون:

ص١٨٤٦

در صفت تصميم سفر و حضور دلبر و تخلص به مدح شاهنشاه عهد

صبح بگه كافتاب زد ز افق سر * از درم اندر چميد خوش‌خوش دلبر با خور رخسار وى مقابله كردم * داشت مه من دو زلف مشكين بر سر عزم پژوهيد و مر بسيج سفر را * كار به دستور ديد و بار بر استر آمد و بنشست و خواست آوردم پيش * همچو دو لعلش به رنگ بادهء احمر باده مكرر گرفت از من و من نيز * زان لب مانند قند بوسه مكرر آب چو آذر كشيد و ناگه در رو * كرد فروزان رخش به گونهء آذر بر زلفش بد دلم چو زلفش لرزان * كاينك سوزان شود چو عود به مجمر كردى بىتاب گاه جعد چو سنبل * كردى پرآب گاه جزع چو عبهر گاه ستردى به ژاله رنگ ز غنچه * گاه ببردى به خنده دست به خنجر ماه بياكنده از خطاب به مهره * زهر درآغشته از عتاب به شكر سود به مرمر همى ز حيرت مرجان * خست به مرجان همى ز غيرت مرمر دست به زانوى و سر برانش گفتى * ماه به هاله در است و مهر به چنبر كرده حوالت به ابروان مقوس * چينى كاو را به زلفكان مزبر داده طراوت به نرگسان دررريز * آبى كاو را به بسدين سخنور گشته رخش زعفران به تودهء گلنار * كرده غمش ارغوان تازه مزعفر نرگس اصفر چنان كه لالهء حمرا * لالهء حمرا چنان كه نرگس اصفر فندق او را رفيق جعد محلق * فستق او را عديل زلف معنبر دامن زراد گشته است تو گوئى * بس‌كه به دامانش حلقهء زره اندر سرسرى انگاشتم حديث پرىرخ * همچو جمم جاى گشت بر سر صرصر خاره به زير سرم چو رومى بالين * خار به زير برم چو چينى بستر بخت مدد كرد و عمر يارى و انجام * سود سر من به خاك درگه داور كوهى ديدم كه سنگهايش الماس * بحرى ديدم كه موجهايش گوهر شاخى ديدم به باغ خرميش برگ * سروى ديدم به كاخ مردميش بر فردوسى آدمش به پايهء حجاب * سيمرغى عالمش به سايهء شهپر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1846 | رضا قليخان هدايت