در صفت تصميم سفر و حضور دلبر و تخلص به مدح شاهنشاه عهد
صبح بگه كافتاب زد ز افق سر * از درم اندر چميد خوشخوش دلبر
با خور رخسار وى مقابله كردم * داشت مه من دو زلف مشكين بر سر
عزم پژوهيد و مر بسيج سفر را * كار به دستور ديد و بار بر استر
آمد و بنشست و خواست آوردم پيش * همچو دو لعلش به رنگ بادهء احمر
باده مكرر گرفت از من و من نيز * زان لب مانند قند بوسه مكرر
آب چو آذر كشيد و ناگه در رو * كرد فروزان رخش به گونهء آذر
بر زلفش بد دلم چو زلفش لرزان * كاينك سوزان شود چو عود به مجمر
كردى بىتاب گاه جعد چو سنبل * كردى پرآب گاه جزع چو عبهر
گاه ستردى به ژاله رنگ ز غنچه * گاه ببردى به خنده دست به خنجر
ماه بياكنده از خطاب به مهره * زهر درآغشته از عتاب به شكر
سود به مرمر همى ز حيرت مرجان * خست به مرجان همى ز غيرت مرمر
دست به زانوى و سر برانش گفتى * ماه به هاله در است و مهر به چنبر
كرده حوالت به ابروان مقوس * چينى كاو را به زلفكان مزبر
داده طراوت به نرگسان دررريز * آبى كاو را به بسدين سخنور
گشته رخش زعفران به تودهء گلنار * كرده غمش ارغوان تازه مزعفر
نرگس اصفر چنان كه لالهء حمرا * لالهء حمرا چنان كه نرگس اصفر
فندق او را رفيق جعد محلق * فستق او را عديل زلف معنبر
دامن زراد گشته است تو گوئى * بسكه به دامانش حلقهء زره اندر
سرسرى انگاشتم حديث پرىرخ * همچو جمم جاى گشت بر سر صرصر
خاره به زير سرم چو رومى بالين * خار به زير برم چو چينى بستر
بخت مدد كرد و عمر يارى و انجام * سود سر من به خاك درگه داور
كوهى ديدم كه سنگهايش الماس * بحرى ديدم كه موجهايش گوهر
شاخى ديدم به باغ خرميش برگ * سروى ديدم به كاخ مردميش بر
فردوسى آدمش به پايهء حجاب * سيمرغى عالمش به سايهء شهپر