تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1843

مساهمون:

ص١٨٤٣
به من بس آفرين رفتى از آنان * بدندى گرد و داناى سخنور يكى گوهر نه اكليل محمود * يكى زيور ده ديهيم سنجر

و له

چو خور به برج كمان شد شه از پى پيكار * به فر رستم برشد به رخش كه پيكر سپهر بهر نثار رهش ز روى نياز * به سيم خام بيندود دشت و كوه و كمر همى تو گفتى پرخنجر است و تير هوا * همى تو گفتى پرجوشن است و تيغ شمر نديده كوره و سان آب جويها در جوى * خلنده شد چو سنان و برنده چون خنجر سپهر گوئى الماس سوده ريخت به بحر * سحاب گويى كافورتر فشاند به بر چو طشت زرين كز قعر آب حوضه عيان * چنان نمودى ز ابر كبود زردى خور درفش در به تشنج دمامه در بخناق * ز برف اين شده خشك و ز ابر آن شده تر به زلف لاله‌رخان برنشسته سونش برف * چنان كه ريخته كافور ناب بر عنبر

و له

در خط همىشوم ز رخ و خطت اى نگار * كز يك طرف خزانست از يك طرف بهار هر روز صبحگاه رخت صبح‌سان سپيد * هر روز شامگاه ز خط شام‌وار تار مشكل توان به تيغ نگه داشت كشورى * كش زنگىاى نموده تصرف ز هر كنار بر چشم افعى ارز زمرد رسد زيان * يا خود كند ز پيش زمرد همى فرار بر خط چون زمردت اى طرفه از دورو * آن زلف افعىآسا دارد چرا قرار جراره شد ز كشور اهواز گر عيان * و اين قصه شهره است به هر شهر ز اشتهار بر آن لب چو شهد تو موران سبزفام * گشتند آشكار يك هفته صدهزار از نيشكر چو كژدم جراره شد بديد * بىشك ز شهد مورچه هم گردد آشكار نبود اگر ز دودهء عباسيان رخت * از شعر تيره به هرچه دارد چنان شعار روى تو بود طرفهء بغداد و طرفه نيست * گر كسوت سياه بپوشد خليفه‌وار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1843 | رضا قليخان هدايت