به من بس آفرين رفتى از آنان * بدندى گرد و داناى سخنور
يكى گوهر نه اكليل محمود * يكى زيور ده ديهيم سنجر
و له
چو خور به برج كمان شد شه از پى پيكار * به فر رستم برشد به رخش كه پيكر
سپهر بهر نثار رهش ز روى نياز * به سيم خام بيندود دشت و كوه و كمر
همى تو گفتى پرخنجر است و تير هوا * همى تو گفتى پرجوشن است و تيغ شمر
نديده كوره و سان آب جويها در جوى * خلنده شد چو سنان و برنده چون خنجر
سپهر گوئى الماس سوده ريخت به بحر * سحاب گويى كافورتر فشاند به بر
چو طشت زرين كز قعر آب حوضه عيان * چنان نمودى ز ابر كبود زردى خور
درفش در به تشنج دمامه در بخناق * ز برف اين شده خشك و ز ابر آن شده تر
به زلف لالهرخان برنشسته سونش برف * چنان كه ريخته كافور ناب بر عنبر
و له
در خط همىشوم ز رخ و خطت اى نگار * كز يك طرف خزانست از يك طرف بهار
هر روز صبحگاه رخت صبحسان سپيد * هر روز شامگاه ز خط شاموار تار
مشكل توان به تيغ نگه داشت كشورى * كش زنگىاى نموده تصرف ز هر كنار
بر چشم افعى ارز زمرد رسد زيان * يا خود كند ز پيش زمرد همى فرار
بر خط چون زمردت اى طرفه از دورو * آن زلف افعىآسا دارد چرا قرار
جراره شد ز كشور اهواز گر عيان * و اين قصه شهره است به هر شهر ز اشتهار
بر آن لب چو شهد تو موران سبزفام * گشتند آشكار يك هفته صدهزار
از نيشكر چو كژدم جراره شد بديد * بىشك ز شهد مورچه هم گردد آشكار
نبود اگر ز دودهء عباسيان رخت * از شعر تيره به هرچه دارد چنان شعار
روى تو بود طرفهء بغداد و طرفه نيست * گر كسوت سياه بپوشد خليفهوار