زال زر است گفتى پنهان به پشت كوه * اندر كمين صيد و يك ابروش آشكار
يا شاخ آهويى است به زرنيخ كرده رنگ * بهر نشان شه كه نسازد كسش شكار
يا جامى از زر است كه ساقى گرفته كج * پيداست يك كرانش و پنهان دگر كنار
يا روز شرط رخش ملك را بتاختند * يك نعل او پريد كه بود از زر عيار
گردون فروگرفت و به تازك فرانهاد * كافزايدش از اين در بر انجم افتخار
يا رزم ساختند دو لشكر به يك دگر * از دوششان فتاد كمانى گه فرار
يا همچو موى بند نگارى بود به موى * يا ياره زرى شده بيرون ز دست يار
بيرون بمانده گفتى آن حلقهء نگين * كز جم ربود ديو و نهان كرد در دثار
يا بنده شد سپهر به پيش امير و كرد * در حلق نيم طوق زر از بهر اعتبار
بود آن بنفشهزار و يكى شاخ شنبليد * صد عبهرش دميد نهصد بلكه صد هزار
بحريست بازگونه تو گويى كه هم ز قعر * بر رويش آمد است گهرهاى شاهوار
يا خرگهى است عالى ز اكسون فراشته * در آن به كار برده يواقيت تابدار
يا طارمى رفيع ز ميناست و اندرو * افروخته شموع و چراغان بىشمار
يا سبز مرغزارى و بس سوسن و سمن * بررسته در ميانهء آن سبز مرغزار
يا ژرف آبگيرى و چشمان ما ميانش * هر شب ز قعر آن بدرخشد چراغوار
كشتى است سبز گفتى و دهقان به مصلحت * بگشاده در ميانهء آن كشت جويبار
زينسان همى به راه شدم تا به صبحگاه * چشم آسمان سپارم و مركب زمين سپار
رودى به را هم آمد كان را درود گوى * جيحون و گنگ و دجله و نيل و جز اين چهار
سيلاب و موج آن به صفت كوه و آسمان * خاشاك و خار آن به مثل عرعر و چنار
صندوق موسى است تو گفتى سمند من * رود آب نيل و خفته بر آن من كليموار
رفتم چنان كه برق ز صحرا كند عبور * كردم چنان كه باد به دريا كند گذار
آمد فراز كوهى كاندر فراز آن * مردم به دست كردى جدى و حمل شكار
سنگى فتادى ارز كمرگاه آن به زير * تا حشر بر زمين نرسيدى به اختيار
لختى چو ره سپردم بر اين شگرف كوه * كوهى ديگر بديدم چون كوه استوار
كوهى رونده و بدنش چون بزرگ تل * كوهى چمنده و دهنش چون سياه غار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1840
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٤٠