تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1841

مساهمون:

ص١٨٤١
تن كوه و موى بيشه و دندانش چون درخت * دم دود و كام كوره و انفاس چون شرار دو چشم او درخشان در دودگون نفس * چونان كه فرقدين درخشد شبان تار رخش من آن بديد وز دهشت فراشت گوش * زد شيهه همچو نعرهء تندر كه در بهار بهمن مثال خواست بيوباردم بكام * كردم بسان آذر بر زينش پاره پار اژدر چگونه يا رد او بارد آن بليغ * كافسون اوست مدحت داراى كامكار اصل سخا و چرخ هنر جوهر نژاد * پشت سپاه و روى ظفر مفخر تبار پيلانش پشگان ببر رخش باد سير * شيرانش روبهان به دم گرز گاوسار روزى كه گوشها كر از شدت خروش * روزى كه روزها شب از كثرت غبار گر ديده تيغها همه تا پيش قبضه سرخ * بربسته اسبها همه تا زير زين نگار روى هوا چو دكهء جولاهگان ز گرد * ارواح كشتگان شده چون پود تير و تار چون لاله‌زار رزمگه از خون و تكيه‌زن * مردان زخم‌خورده چو مستان به لاله‌زار اكسون تيره گويى گسترده آسمان * مصقول سرخ گويى پوشيده روزگار از خون دشمن و تف شمشير شعله‌زن * از جسم كشته و سر پيكان آبدار بس دشتها چو بحر كند بحرها چو دشت * بس غارها چو كوه كند كوهها چو غار قد و سر حسود ز گرز و ز تيغ شاه * اين يك چو چفته بيدى و آن يك چو كفته نار

و له ايضا

من از دو چيز نيارم گذشت فصل بهار * يكى ز جام مدام و يكى ز وصل نگار دو وقت مى خورم و بس زياده مى نخورم * يكى سراسر ليل و يكى تمام نهار دو چيز بيش ننوشم ز مسكرات جهان * يكى به لون چو آب و يكى به رنگ چو نار هميشه خواهم پهلوى خود بطى و بتى * يكى مرا به يمين و يكى مرا به يسار ز يار روز و شبم نگذرد مگر به دو شغل * يكى به لهو و به لعب و يكى به بوس و كنار دو چيز او برد از كف دلم فزون ز همه * يكى به شيوهء آهو يكى به شيمهء مار دو عضو او را افزون بگيرم از اعضاش * يكى شبيه به سيب و يكى نظير به نار دو جاى او را دارم فزون ز هرجا دوست * يكى چو كوه سمين و يكى چو موى نزار