دو دست من شب و روز است آشنا به دو چيز * يكى بدان سر زلف و يكى به جام عقار
دو شعر گويم و بس از قصيده و ز غزل * يكى به مدحت دارا يكى به طلعت يار
حسام و بيلك خسرو ز دور و از نزديك * يكى بلاى پياده يكى فناى سوار
يكى است تيغ شه و اين عجب كه در صف رزم * يكى زند چو به راكب يكى كند به چهار
اديب صابر و مسعود سعدم ار شنوند * يكى قصايد و ديگر يكى همين اشعار
ز ديده رود برآرد ز شرم و ناله ز ناى * يكى به جيحون رود و يكى بناى حصار
و له ايضا
رخ و بالاى آن گلروى دلبر * چو ماه نخشب است و سرو كشمر
يكى را شكر و بادام و گل بار * يكى را سيب و نار و نسترن بر
به ماهش بر عيان شمشاد و سنبل * به سروش در نهان پولاد و مرمر
ز زلفينش جگرخون ناف آهو * ز گيسويش سيهرو مشكاذفر
يكى برگشته چون دنبال كژدم * يكى پيچيده چون بالاى اژدر
ببين دو رسته دندان چو پروين * نه گرد و حلقه مرجان چو شكر
يكى ياقوت بر لؤلوئى شهوار * يكى لؤلوئى در ياقوت احمر
از آن مژگان و ابر و خنجر و تيغ * تو پندارى صفت بردند و پيكر
يكى را با تن ما كار شمشير * يكى را با دل ما فعل خنجر
يكى همچون خم شمشير دارا * يكى همچون سر خنجير داور
چو شهباز كمالش گسترد بال * چو سيمرغ جلالش بركشد پر
يكى را صعوهء گردون به چنگل * يكى را دانهء گيتى به ژاغر
ز عزم و حزم او گر بهره يابند * شود كوه گران و باد صرصر
يكى پوينده چون تخت سليمان * يكى پاينده چون سد سكندر
چه گويم كاندرين مدت چه كردند * به من از جور و كين گردون و اختر
يكى بر آذرم هر لحظه دامان * يكى در خرمنم هردم زد آذر
تن من چون نهالى شد به اسپند * دل من چون سپندى شد به آذر