تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1842

مساهمون:

ص١٨٤٢
دو دست من شب و روز است آشنا به دو چيز * يكى بدان سر زلف و يكى به جام عقار دو شعر گويم و بس از قصيده و ز غزل * يكى به مدحت دارا يكى به طلعت يار حسام و بيلك خسرو ز دور و از نزديك * يكى بلاى پياده يكى فناى سوار يكى است تيغ شه و اين عجب كه در صف رزم * يكى زند چو به راكب يكى كند به چهار اديب صابر و مسعود سعدم ار شنوند * يكى قصايد و ديگر يكى همين اشعار ز ديده رود برآرد ز شرم و ناله ز ناى * يكى به جيحون رود و يكى بناى حصار

و له ايضا

رخ و بالاى آن گل‌روى دلبر * چو ماه نخشب است و سرو كشمر يكى را شكر و بادام و گل بار * يكى را سيب و نار و نسترن بر به ماهش بر عيان شمشاد و سنبل * به سروش در نهان پولاد و مرمر ز زلفينش جگرخون ناف آهو * ز گيسويش سيه‌رو مشك‌اذفر يكى برگشته چون دنبال كژدم * يكى پيچيده چون بالاى اژدر ببين دو رسته دندان چو پروين * نه گرد و حلقه مرجان چو شكر يكى ياقوت بر لؤلوئى شهوار * يكى لؤلوئى در ياقوت احمر از آن مژگان و ابر و خنجر و تيغ * تو پندارى صفت بردند و پيكر يكى را با تن ما كار شمشير * يكى را با دل ما فعل خنجر يكى همچون خم شمشير دارا * يكى همچون سر خنجير داور چو شهباز كمالش گسترد بال * چو سيمرغ جلالش بركشد پر يكى را صعوهء گردون به چنگل * يكى را دانهء گيتى به ژاغر ز عزم و حزم او گر بهره يابند * شود كوه گران و باد صرصر يكى پوينده چون تخت سليمان * يكى پاينده چون سد سكندر چه گويم كاندرين مدت چه كردند * به من از جور و كين گردون و اختر يكى بر آذرم هر لحظه دامان * يكى در خرمنم هردم زد آذر تن من چون نهالى شد به اسپند * دل من چون سپندى شد به آذر