تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1830

مساهمون:

ص١٨٣٠
بر روى آتشين تو خال تو * گويى سمندر است كه بر آذر بر چهر دلرباى تو جعد تو * مانا كه افعى است به گنجى بر بىحكمتى نباشد اگر دارى * در زير زلف كج خط جان‌پرور زيراكه بهر زهر دم كژدم * بس آزموده آمده سيسنبر نى لاغرى نه فربى و اين هر دو * هريك به جاى خويش در آن پيكر دو چيز فربهت كه چنان اولى * دو چيز لاغرت كه چنين خوش‌تر بازوت با سرين تو به فربه * ابروت با ميان تو خوش لاغر كوهى سيمين به موى نزار آونگ * تا ننگرد كسى نكند باور آن كرد مژه‌ات به دلم كان كرد * با جسم خصم تير شه صفدر قاآن جود پيشه محمد شاه * كاو را دلى چو قلزم پهناور روزى كه كوه همچو كف دريا * روزى كه دشت همچو صف محشر سطح زمين ز توب پر از تنين * جو هوا ز كوس پر از تندر ز انبوه گرد چشم كواكب كور * زاواى مرد گوش ملائك كر كيوان‌گزار شست پى كيوان * اختر سپر ز دست سر اختر سطح محدب كره خاكى * سطح مقعر از كره بىمر پاشيده خون بر اين فلك نيلى * مانند ارغوان كه به نيلوفر چرخ از روش ستاده و در حيرت * برسان هفت مهره كه در شش‌در هر مرد ديد تيغ جهانسوزش * تا حشر نسل او نه بجز دختر هر زن كه يافت رمح عدو بندش * تا صور حمل او نه بجز اژدر شاها مرا ز شوق مديح تو * طبعى است همچو لجه بىمعبر آنان كه شهره در سخن‌آرايى * باللّه كه نزد من نه سخن‌گستر تارى كه تارتن تند اندر سقف * كى همچو ديبه‌ايست كه در ششتر آبى كه آبكش كند اندر خم * كى همچو باده‌ايست كه در خلر