چون خنجر و پيكان و بيد بركش * باغ ار نه به گردون جدال دارد
باغى دگر اندر شمر توان يافت * آيينهاش ازبس صقال دارد
در پرده به چشم هزار غنچه * صد غمزه و غنج و دلال دارد
صحرا كه چو كام غضنفرش نتن * نك نكهت ناف غزال دارد
بستان كه چو صحن معصفرش چهر * ها گونه ديباج آل دارد
گيتى به محلى است در نكويى * كز خلد كس آن را محال دارد
زين بيش چه وصفش كه نسبتى كم * با خلق شه بىمثال دارد
سلطان محمد صفت كه با خويش * نام نبى و خلق آل دارد
انجم نه كه از شرم قدر او چرخ * بر رخ عرق انفعال دارد
پرتو نه كه از رشك راى او مهر * بر چهره اثر ز اشتعال دارد
وقتى كه جهان كوس چرخ پر غو * از طنطنه اتصال دارد
گويى كه صماخ سپهر سيماب * ز آواى صهيل و صيال دارد
داراى جم آيين گشايد از بند * آن ديو كه پا در عقال دارد
چارش مه و بر هر مهى شش اختر * ز اركان يمين و شمال دارد
پوينده پيش كوه و خاره در پاى * همسان رماد و رمال دارد
دارا بفرازد رخش پو ؟ ؟ ؟ رخش * در دست چه رخشان دوال دارد
گويى كه سپهريست و اندرو مهر * جمع آمده بدر و هلال دارد
بر نوك سنانش سپهر در دور * و آن دور كه بر نال تال دارد
گويى كه مگر تال بازى آنجا * تالى پى بازى بنال دارد
شوقيش به آورد گه كه گويى * داماد گذر بر حجال دارد
ميليش بخيل گوان كه مانا * سيمرغ سر صيد نال دارد
و له ايضا
اگر خود از بدخشان لعل و از عمان گهر خيزد * چرا از غنچه خيزد لعل و از لعلت درر خيزد
به باغ اندر بسى گشتم به چرخ اندر بسى ديدم * نه سنبل از سمن رويد نه عقرب از قمر خيزد