تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1827

مساهمون:

ص١٨٢٧
چون خنجر و پيكان و بيد بركش * باغ ار نه به گردون جدال دارد باغى دگر اندر شمر توان يافت * آيينه‌اش ازبس صقال دارد در پرده به چشم هزار غنچه * صد غمزه و غنج و دلال دارد صحرا كه چو كام غضنفرش نتن * نك نكهت ناف غزال دارد بستان كه چو صحن معصفرش چهر * ها گونه ديباج آل دارد گيتى به محلى است در نكويى * كز خلد كس آن را محال دارد زين بيش چه وصفش كه نسبتى كم * با خلق شه بىمثال دارد سلطان محمد صفت كه با خويش * نام نبى و خلق آل دارد انجم نه كه از شرم قدر او چرخ * بر رخ عرق انفعال دارد پرتو نه كه از رشك راى او مهر * بر چهره اثر ز اشتعال دارد وقتى كه جهان كوس چرخ پر غو * از طنطنه اتصال دارد گويى كه صماخ سپهر سيماب * ز آواى صهيل و صيال دارد داراى جم آيين گشايد از بند * آن ديو كه پا در عقال دارد چارش مه و بر هر مهى شش اختر * ز اركان يمين و شمال دارد پوينده پيش كوه و خاره در پاى * همسان رماد و رمال دارد دارا بفرازد رخش پو ؟ ؟ ؟ رخش * در دست چه رخشان دوال دارد گويى كه سپهريست و اندرو مهر * جمع آمده بدر و هلال دارد بر نوك سنانش سپهر در دور * و آن دور كه بر نال تال دارد گويى كه مگر تال بازى آنجا * تالى پى بازى بنال دارد شوقيش به آورد گه كه گويى * داماد گذر بر حجال دارد ميليش بخيل گوان كه مانا * سيمرغ سر صيد نال دارد

و له ايضا

اگر خود از بدخشان لعل و از عمان گهر خيزد * چرا از غنچه خيزد لعل و از لعلت درر خيزد به باغ اندر بسى گشتم به چرخ اندر بسى ديدم * نه سنبل از سمن رويد نه عقرب از قمر خيزد