زلف بر روى درخشان تو آرى ماريست * كز بر آتش سوزنده نگونسار بود
مار ضحاك شنيدم ز سران خوردى مغز * تو نه ضحاكى و مار تو جگرخوار بود
باد جنباند تاتار سر زلف ترا * زير هر تارش صد نافهء تاتار بود
دل مجروح مرا زلف تو بفزايد درد * واى مجروحى كاندر بر عطار بود
آتشين چهر تو از زلف سيه مروحهييست * كه به جنبش پى افروختن نار بود
زلف و بالاى تو را هركس بيند گويد * هندوى دزدى آويخته از دار بود
هركه با ياد سر زلف تو يك شب خسبد * صبح در بستر او مشك به خروار بود
بچه ماند سر زلف تو به رويت دانى * سنبلى را كه برافتاده به گلنار بود
تا دل مؤمن و كافر بكشد جانب خويش * گاه چون سبحه شود گاه چو زنار بود
نو به نو شور جنون خيزدش از اين زنجير * رستن دل ز خم زلف تو دشوار بود
غير چشمت كه زند راه دل اهل خرد * ديده كس مستى كو رهزن هشيار بود
گر دلآزار بود نرگس مستت چه عجب * ترك خونريز چو شد مست دلآزار بود
از تو و چشم توام چشم وفادارى نيست * نادر افتد كه يكى ترك وفادار بود
با منت مهر و وفا هست ولى مهر كمى است * اينقدر مهر مرا هم ز تو بسيار بود
حيرتى دارم چشم تو چرا بيمار است * كش مسيحى چو دو لعل تو پرستار بود
مردم چشم تو در فتنهگرى مكارند * فتنه آرى صفت مردم مكار بود
روى آيينهوشت ز آه دلم زنگ گرفت * خود چنين است رخى كاينه آثار بود
خط پرگارى بر نقطه لعلت از چيست * دهن و خط نهات از نقطه پرگار بود
عقل از اين دايره در نقطهء حيرت محو است * كه لبت نقطه و خط دايره كردار بود
منبت زنگار ار معدن لاله است ترا * معدن لاله چرا منبت زنگار بود
چيره شد هندى بر رومى و خود تا يكچند * در ميان دو سپه كينه و پيكار بود
زلف آشفته شد از خط و فراموشش شد * كش ز صد دسته فزون لشكر جرار بود
نى دو زلف و مژه و خط تو خود هندويند * صلح ايشان به شه هند پديدار بود
بايد اين ملك نگه داشت ازينپس با تيغ * كه كمينگاه پر از زنگى غدار بود
واى رخسار محجوب از آن مشكينخط * گويى اسلامى مغلوب ز كفار بود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1822
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٢٢