تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1819

مساهمون:

ص١٨١٩
دريغ هستى ماكش حجاب پستى ما * سوس مهراكو سوى ابر بگرايد چرا حقيقت مادر مجاز ماست نهان * كس از گل رخ خورشيد مىنيندايد فسوس روح كه بىنور شد ز تارى نفس * كه گفت نور نكاهد ز مه چو سگ لايد خوشست تن را لذات حسى ار ماند * نكوست ما را عيش جهانى ار پايد جهان و نعمت او نرم مار رنگينى است * به زهر قهر اگر خلق را بنگزايد ولى دريغا كاين مار مارگيران را * ز لوح هستى نام وجود بزدايد فراسيابا چون رستمى به بيژن يار * تو را به توران خواب گران نمىشايد ز خواب غفلت گردد از دلت بيدار * خيال رستمت از ديده خواب بربايد شدى چو پير ببايدت رفت از گيتى * كه باغبان باغ از كهنه شاخ پيرايد دلا مبند به گيتى خيال آسايش * دلى نبينم من كز جهان بياسايد هلال ناخن گردد از آن به هر سر ماه * كه چرخ ازين ناخن چهر خويش بشخايد تو را گمان كه فلك بر تو چيره لا و اللّه * هم آسياى فلك عاقبت فروسايد به سردرآيد اين تندسير اشهب‌چرخ * پس از من و تو اگر چند ره بپيمايد سخن بپايد از هرچه هست در گيتى * هم از سخن به جهان نام خسروان پايد

و له ايضا

به گاه خردى كاغاز عهد خاقان بود * مرا ولادت در مرز رى به تهران بود به فارس برد مرا سايق قضا و قدر * همه حطام و فطامم در آن شبستان بود به ملك فارس مرا نزد خسروان يك قرن * اگر نبود فزونى كمى نه ز اقران بود اگرچه عهد جوانى و لهو بود و شباب * دلم به دانا خرم تنم به نادان بود به حكم گردش گردون و اقتضاى زمان * گهيم خاطر خرسند و گاه پژمان بود فزونم از همه حالات بود حالت عشق * هواى فطرى نى از هواى خذلان بود به خم زلف چو چوگان دلبران پيوست * دلم تپنده چو گويى به خم چوگان بود هميشه ميلم با زلفكان ژوليده * هماره عشقم بر چشمكان فتان بود پس از دو پانزده سال آمدم به رى وقتى * كه خود محمد شه پادشاه ايران بود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1819 | رضا قليخان هدايت