تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1820

مساهمون:

ص١٨٢٠
به بنده تربيت پور خود حواله نمود * دو پنج سالم شهزاده زيب دامان بود ز بعد آن شه دوران ناصر الدّين شاه * كه هم ز مهد وليعهد شاه دوران بود پس از سفارت خوارزم نظم دار فنون * به من حوالت از آن شهريار ذىشأن بود به نظم و نثر بنامش نگاشتم دفتر * اگرچه مدح ويم زيب و زين ديوان بود

در مدح خاقان صاحبقران فتحعلى شاه قاجار نور الله مضجعه

هركه اندر پاى خاقان سر گذارد * شايد ار پا بر سر قيصر گذارد باد لطفش گر وزد بر خاك دوزخ * آب حيوان دردم آذر گذارد نار قهرش گر دمد بر باغ جنت * تف نيران در دل كوثر گذارد بگذرد محور ز خاك ار شه ز حلمش * ذره‌اى بر گنبد اخضر گذارد همسر خاك آيد آرى كوره را كس * چون فراز لاشه لاغر گذارد تاج از سلطان قسطنطين ستاند * باج بر داراى كالنجر گذارد شاره اندر بازوى برزو ببندد * موزه اندر گردن نوذر گذارد دردها بر جان گيونيو بنهد * بندها بر بال زال زر گذارد ميخ خرگه در دل كيوان بكوبد * بيخ درگه بر سر محور گذارد سنگها بر جام كيخسرو بريزد * ننگها بر نام اسكندر گذارد با خرد گفتم كه گردون از چه هر شب * بيضه چون ققنس به خاكستر گذارد راست پندارى كه بر نطعى ز اكسون * رادمرد گوهرى گوهر گذارد نيلگون نردى به سيمين مهره مشحون * پيش چون نراد بازيگر گذارد مهره‌هايش را ز سعد و نحس بنهد * كعبتينش را ز ماه و خور گذارد گفت زان رو تاز شش‌سو خصم شه را * مهرهء اميد در شش‌در گذارد يا پى آن تا خروس همت شه * جمله اين گاورس در ژاغر گذارد يا به جذب خاطر شه چهر خود را * خالها چون شاهدى دلبر گذارد يا به منع آفت عين الكمالش * هر شب اين اسپند در مجمر گذارد