به بنده تربيت پور خود حواله نمود * دو پنج سالم شهزاده زيب دامان بود
ز بعد آن شه دوران ناصر الدّين شاه * كه هم ز مهد وليعهد شاه دوران بود
پس از سفارت خوارزم نظم دار فنون * به من حوالت از آن شهريار ذىشأن بود
به نظم و نثر بنامش نگاشتم دفتر * اگرچه مدح ويم زيب و زين ديوان بود
در مدح خاقان صاحبقران فتحعلى شاه قاجار نور الله مضجعه
هركه اندر پاى خاقان سر گذارد * شايد ار پا بر سر قيصر گذارد
باد لطفش گر وزد بر خاك دوزخ * آب حيوان دردم آذر گذارد
نار قهرش گر دمد بر باغ جنت * تف نيران در دل كوثر گذارد
بگذرد محور ز خاك ار شه ز حلمش * ذرهاى بر گنبد اخضر گذارد
همسر خاك آيد آرى كوره را كس * چون فراز لاشه لاغر گذارد
تاج از سلطان قسطنطين ستاند * باج بر داراى كالنجر گذارد
شاره اندر بازوى برزو ببندد * موزه اندر گردن نوذر گذارد
دردها بر جان گيونيو بنهد * بندها بر بال زال زر گذارد
ميخ خرگه در دل كيوان بكوبد * بيخ درگه بر سر محور گذارد
سنگها بر جام كيخسرو بريزد * ننگها بر نام اسكندر گذارد
با خرد گفتم كه گردون از چه هر شب * بيضه چون ققنس به خاكستر گذارد
راست پندارى كه بر نطعى ز اكسون * رادمرد گوهرى گوهر گذارد
نيلگون نردى به سيمين مهره مشحون * پيش چون نراد بازيگر گذارد
مهرههايش را ز سعد و نحس بنهد * كعبتينش را ز ماه و خور گذارد
گفت زان رو تاز ششسو خصم شه را * مهرهء اميد در ششدر گذارد
يا پى آن تا خروس همت شه * جمله اين گاورس در ژاغر گذارد
يا به جذب خاطر شه چهر خود را * خالها چون شاهدى دلبر گذارد
يا به منع آفت عين الكمالش * هر شب اين اسپند در مجمر گذارد