تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1818

مساهمون:

ص١٨١٨
ز راى پيرش فرسوده چرخ پايد دير * اگرچه دير نپايد هرآنچه آن فرسود جهان خديوا هركس چو بنده مىنشود * نه رودكى شود آن كور كونو از درود نه هر شريرى پور آورد چو قارن راد * نه هر ضريرى نغز آورد چو يوسف رود چه فرقها است ز غولى كه فى المثل حنظل * به دست او دو و در دست امردى امرود چه پايها است ز افيون تلخ كش گيرند * ز خصم و ز لب شيرين دوست شفتالود روان چنگ‌زن ترمدى ز من شد شاد * كه او به عهد كهن نظمى اين‌چنين فرمود هدايت از چه پس از عنصرى و فرخى است * به فر مدح تو مانند او نه هست و نه بود بسا سواران چوگان به كف درين پهنه * درآمدند و از آن جمله گوى بنده ربود اگر مفاخرتى رفت در ميان سخن * سخن‌شناس سخنگو نداردم ماخوذ

و له ايضا

ارديبهشت ماه فراز آمد * هنگام سور و رامش و ناز آمد دل مرده بود و ايدون شد زنده * گل رفته بود و اينك بازآمد آن پير ابلق شب و روز دى * برناه گشت و در تك و تاز آمد آن زردديبهى كه به تشرين بود * گلرنگ گشت و لعل طراز آمد گرگينه اشترى كه جهازش خورد * خوش‌خوش چريد سوى جهاز آمد فرسوده تن بزى كه پس اغنام * فربى شد و به گله نهاز آمد

در نصيحت و حكمت و موعظه

مرا ز گردون در دل همى شگفت آيد * كه غير خود را فرسايد و نفرسايد شگرف بحرى بينم سپهر را كه به موج * نگردد اندك و زو بحرها به موج آيد جهان چو لؤلؤى پيريست كز براى فريب * همى چو برنا هر لحظه رخ بيارايد جهانيان همه چون مردمان شاهدباز * كه هر تنى بزنى دامنى بيالايد جهان به غنج و دلال و به حسن روى و جمال * ز آبروى همه پشتشان بپالايد كنند چونكه زناشوىوار آميزش * عيان بود كه چه فرزندهايشان زايد