دو خفتانپوش چينى در بر آن آهوان بينى * كه خفتانهاى هريك پيچ و چينى دلگزين دارد
يكى حقه است از لعلش كه قفل آن راست از زمرد * در آن سى و دو در شاهوار بىقرين دارد
چو خاموش از سخن لعلش در آن درها گمان افتد * چو اندر گفتن آيد هركس آن درها يقين دارد
عجايب بين كه در آن حقه پر در يكى چشمه * ز شهد ناب پر چون چشمه ماء معين دارد
عجبتر آنكه در آن چشمه كاب آن بود نوشين * يكى ماهى مرجان رنگ گفتارآفرين دارد
فرود حقه لعلى ز سيمش گويى آويزان * كه دو چوگان ز قير اندر يسار و در يمين دارد
سر چوگان سلطانست گويى زير گوى او * چو در ميدان بازى اسب تازى زير زين دارد
فلك فيروزهگون شد تا نگين خاتمش گردد * كيش روى نگين گيرد كه در زير نگين دارد
كمانش اژدرى كابستن ماران پرنده * چو بر اعدا برد حمله ز درد زه حنين دارد
چرا فرزندهاى خويش را دور افكند از خود * كه هر مادر محبت با بنات و با بنين دارد
كسى ديد است كز اژدر چنان پرنده مار آيد * كه هر مارى گذر از درعهاى آهنين دارد
در مدحت سلطان السلاطين شاهنشاه عهد سلطان ناصر الدّين پادشاه
ز سوده دوده شد اين قبه ز دوده كبود * بلى كبود شود قبه ز دوده ز دود