تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1813

مساهمون:

ص١٨١٣
عشق نامرد را نمايد مرد * بر عنن چاره خود سقنقور است عشق نور ولايت علويست * جاى آن كى قلوب ديجور است

در مدح پادشاه مغفور مبرور محمد شاه قاجار نور الله مضجعه

سياه ساج تو را بر كنار سيمين عاج * هرآن‌كه ديد شود روز روشنش شب داج دلت به رنگ دو زلف و تنت به رنگ دو روى * رخت سپيد چو عاج و دلت سياه چو ساج اگرنه خرمن سيماب آن سرين سيمين * چوا چو خرمن سيماب دم‌به‌دم رجراج رخت به خوبى ديباج وان خط مشكين * چو گرد مشكى بنشسته گرد آن ديباج رخ تو و رخ من همچو لاله است و زرير * دل تو و دل من همچو صخره است و زجاج تو راست طره چو چنگال بازو هست مرا * دلى اسير به چنگال زاغ چون دراج صليب زلف تو را گر مسيحيان نگرند * به جاى خاج پرستند و بشكنند آن خاج ابو المظفر فخر جهان محمد شاه * كه كار شرع محمد ازو گرفته رواج سپرده جزيه به گرگانش والى گرگانج * بسوده ديده به طمغاش خسرو طمغاج در آن زمان كه قضا را لب امل بسام * در آن زمين كه قدر رايم اجل مواج ز هول طبل بدنهاد بلرزه از طبال * ز بانگ سنج روانها به رعشه از سناج دريده تير ز پهلوى پهلوان اعصاب * بريده تيغ ز حلقوم سركشان ادواج ز بانگ كوس كه هزمان به چرخ گشته بلند * به بطن مادركان چشم كودكان شده كاج زمين ز بس‌كه به خون يلان درآغشته * نسيج حمرى گسترده گوييا نساج مبارزان دلاور به پيش شه باشند * چو پيش شير قوىپنجه روز حمله رجاج حديث طبع من و طبع همگنان باشد * حديث عذب فرات و نظير ملح اجاج سخن كه گفت تواند چو من به هر شيوه * گرو كه برد تواند به بازى از لجلاج به صورت ار چو من آيد كسى چو من نايد * كجا چو مشعل خورشيد شعله وهاج عجب كه آب شط آيد به طعم چون كوثر * عجب كه پاى بط آيد به ذوق چون ريباج