عشق نامرد را نمايد مرد * بر عنن چاره خود سقنقور است
عشق نور ولايت علويست * جاى آن كى قلوب ديجور است
در مدح پادشاه مغفور مبرور محمد شاه قاجار نور الله مضجعه
سياه ساج تو را بر كنار سيمين عاج * هرآنكه ديد شود روز روشنش شب داج
دلت به رنگ دو زلف و تنت به رنگ دو روى * رخت سپيد چو عاج و دلت سياه چو ساج
اگرنه خرمن سيماب آن سرين سيمين * چوا چو خرمن سيماب دمبهدم رجراج
رخت به خوبى ديباج وان خط مشكين * چو گرد مشكى بنشسته گرد آن ديباج
رخ تو و رخ من همچو لاله است و زرير * دل تو و دل من همچو صخره است و زجاج
تو راست طره چو چنگال بازو هست مرا * دلى اسير به چنگال زاغ چون دراج
صليب زلف تو را گر مسيحيان نگرند * به جاى خاج پرستند و بشكنند آن خاج
ابو المظفر فخر جهان محمد شاه * كه كار شرع محمد ازو گرفته رواج
سپرده جزيه به گرگانش والى گرگانج * بسوده ديده به طمغاش خسرو طمغاج
در آن زمان كه قضا را لب امل بسام * در آن زمين كه قدر رايم اجل مواج
ز هول طبل بدنهاد بلرزه از طبال * ز بانگ سنج روانها به رعشه از سناج
دريده تير ز پهلوى پهلوان اعصاب * بريده تيغ ز حلقوم سركشان ادواج
ز بانگ كوس كه هزمان به چرخ گشته بلند * به بطن مادركان چشم كودكان شده كاج
زمين ز بسكه به خون يلان درآغشته * نسيج حمرى گسترده گوييا نساج
مبارزان دلاور به پيش شه باشند * چو پيش شير قوىپنجه روز حمله رجاج
حديث طبع من و طبع همگنان باشد * حديث عذب فرات و نظير ملح اجاج
سخن كه گفت تواند چو من به هر شيوه * گرو كه برد تواند به بازى از لجلاج
به صورت ار چو من آيد كسى چو من نايد * كجا چو مشعل خورشيد شعله وهاج
عجب كه آب شط آيد به طعم چون كوثر * عجب كه پاى بط آيد به ذوق چون ريباج